گمشده

سلام

این مطلبی که دارم می نویسم نه داستانه، نه شعره، یه ریزه دلتنگیه که سرریز کرده و باید یه جا نوشته می شد تا منو غرق نکنه، -اگه می خوای سیل خونه ات رو خراب نکنه، باید قبل از رسیدن به خونه ات، جریانش رو به یه طرف دیگه هدایت کنی- البته باید امیدوار باشی که خونه ی یکی دیگه اونجا نباشه ;) 

اگه گم بشی چی کار می کنی؟ وقتی بچه بودم، یه بار تو راهپیمایی گم شدم، یه لحظه دستم چادر مادرم را ول کرد و بعد، اشتباهی، چادر یه زن دیگه رو گرفت، یه زنی که فقط چادرش شبیه مادرم بود... فکر کنید یه بچه، میون یک عالمه آدم، می فهمه اینی که فکر می کرده مامانشه، مامانش نیست، حالا همه ی زن های چادری عین هم می مونن، نمی تونه صورتاشون رو ببینه، نمی تونه چون قدش کوتاس و همه بلندن، خیلی خیلی بلندتر از اون و زیاد و اصلا این بچه رو نمی بینن، حتی آسمون هم از بین چادرهای زیاد و سرهای آدم ها خوب دیده نمی شه... خیلی ترسیده بودم، هیچ کاری ازم بر نمی اومد، کل ماجرا فکر کنم پنج دقیقه هم نشد اما هنوز خاطره اش زنده است، کسی که پیدام کرد بابام بود، بابای بلند قدم که قدش از همه ی خانومایی که اونجا بودن بلندتر بود و نگاهش از همه مهربونتر، و بعد از پیدا کردن من، منو رو دوشش گذاشت، حالا کسی که به همه چیز احاطه داشت، من بودم ، از بالای شونه های بابا، آسمون رو بدون اونکه تیکه تیکه شده باشه با سر و بدن آدم های دیگه، می شد راحت دید، و خیابون رو که پر شده بود از مردم... 

حالا من دوباره گمشدم، اینبار میون خودم، خیابونی که خودم انتخاب کردم و الکی با چیزای بی اهمیت شلوغش کردم، میون خیابونی که زندگیمه و پر از دو راهی و سه راه و  دور برگردون، بابام به این خیابون دسترسی نداره، و من که فکر می کردم خودمم دارم همه چیزو انتخاب می کنم، یهو می بینم که دستی که گرفتم، دست یه دوست نیست، باز فراموش کردم قولی که داده بودم رو، «ای انسان آیا تو را نگفتیم که شیطان را پرستش نکن؟» حالا همه چیز برعکس شده، آسمون اینجا پاره پاره است، راهی به سوی خورشید نیست و من بین سیاهی حجاب ها گم شدم، بابای کودکی هام به این خیابون دسترسی نداره، می ترسم، وایمیسم (این همون می ایستم ورژن بچه محلی اش هست ها) سر جام میخکوب ، ترسیده و هاج و واج، هیچ کس اینجا نیست که نجاتم بده، کمکم کنه، این خیابون رو خلوت کنه، جز یه نفر، «ای پدر ما برای گناهان ما استغفار کن که همانا ما خطاکاریم» یه پدر دیگه، یه پدر مهربون دیگه هست، که همیشه داره به این خیابونا نگاه می کنه، بچه هاش رو می بینه که اشتباهی دست باباهای اشتباهی رو گرفتن و دارن تو مسیرهای اشتباهی می رن، و اصلا صداش رو نمی شنون... یه پدری که منتظره بچه ها دستشون رو از دست الکی ها، بکشن بیرون و حیرون به آسمون نگاه کنن، منتظره که اونا صداش کنن تا بیاد و نجاتشون بده، رو دوشش بنشونتشون و آسمون رو نشونشون بده، یه پدر دیگه اونجا هست، اما این ترس همیشه وجود داره، نکنه نخواد منو ببینه، نکنه من خودم اونقدر کج رفتم که شدم یه آدم اشتباهی که داره بچه ها رو به راه های اشتباهی می کشونه... ولی نمی خوام به این ترسه گوش بدم، هر چی باشه من هنوز یه بچه ام، یه بچه که از قرن ها پیش یتیم شده و زیر دست این و اون بزرگ شده... یه بچه که الآن منتظره باباش پیداش کنه... منتظره... منتظره...

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا انالله یجزی المتصدقین...

 

/ 8 نظر / 31 بازدید
غیرمنتظره

و من بین سیاهی حجاب ها گم شدم... چقدر قشنگ بود هانیه...

آمنه

سلام رفیق هانیه دقیقا می گن اگه چشم امیدت به مردم باشه خدا تو رو به همونا وامیذاره, با تمام وجودم اینو حس کردم و خدا گوش مالیم داد تا به خدا رسیدم. البته این از سر لطفشه که بعضی وقتا همین جا حالمونو می گیره که بیشتر گم نشیم و برگردیم. خیلی قشنگ بود. حسش کردم زیاد اللهم عجل لولیک الفرج, صلوات[گل]

داش میتی

گم گردم اگر تو جستجویم نکنی آیینه صفت روی به رویم نکنی در حق خود از لطف تو گفتم بسیار یارب! یارب دروغگویم نکنی! ان شالله به زودی پیدایت میکند و خانواده ایی را از نگرانی میرهاند! بووووووس!

فسقل‌ترین

سلام. گرچه ناخوانده و پابرهنه اما: خدا می‌دونه من این دعا رو چقزه دوس دارم. مخصوصاَ اولش رو. یاد شبای قدر مسجد بازار و آقا مجتبی می‌افتم که آخر برنامه یه دفه اینو می‌خونه. واااااااای مو به تنم راست می‌شه جداَ: یا ایها العزیــــــــــــــــــــــــز مسنا و اهلنا الضر... به هر حال: جان شالیزار و جنگل جان دریا داروگ/بوی باران می‌دهی در شعر نیما داروگ من همین دیروز در چشمان توفان خوانده‌ام/می‌رسد باران همین امروز و فردا داروگ! با تشکر

آمنه

سلام خیلی التماس دعا اللهم عجل لولیک الفرج, صلوات[گل]

داش میتی

آخه با صفا! نمیگی دل داااااشت میگیره این سال نویی ! چرا رخ نمینمایی؟ هانی! حرفی بزن! چیزی بگو! یا اگه قرار نیست چیزی بگی یه ندا به این دااااش منتظرت بده که هی نیاد اینجا سنگ روو یخ بشه. سال نوت مبارک عزیز!

فاطمه نصرتی

سلام دوست قدیمی کانون باران!!! خوبی ؟ چه خبرا ؟ کجایی ؟[قلب]

داريوش معمار

هانيه عزيز سلام با وب اسطبل ويژه مجموعه شعر جديدم شامل نقدهايي كه بر آن نوشته شده به روزم. لطفاً سر بزنيد، بخوانيد و نظر بدهيد. دوست گرامي در صورت امكان اين وب را جهت كمك به من براي معرفي كتاب در وب خود معرفي كنيد و لينك آن را در فهرست پيوند هايتان قرار دهيد از لطف شما بسيار ممنونم.