داستان قهرمانی که ...

سلام

من پس از مدت‌ها بالاخره تصمیم گرفتم شروع کنم به داستان نویسی،‌ عموما چیزی که من رو از این کار باز می‌دارد،‌ تفاوت فکر و نوشتار است. ذهن من بیشتر تصویری است،‌ صحنه‌ها و افراد را می‌بینم... و از توصیف کردن هم تقریبا بیزارم ... بنابراین انتظار کار خیلی خوبی را نداشته باشید... برای اینکه مجبور باشم به طور مستمر بنویسم، تصمیم گرفتم داستانم را روی وبلاگم بگذارم و هر هفته اگر خدا بخواهد به روزش کنم... این داستان یکی از داستان‌هایی است که مردمان میرانشهر، ‌زمان خواب برای بچه‌هاشان می‌گویند، و اولین داستان از سری "داستان‌های قهرمانانی‌ که ..." است . شاید لازم باشد بگویم میرانشهر، سرزمینی است که تمام داستان‌های من در آن اتفاق می‌افتند و می‌توان گفت خواهر توامان ایرانشهر است.

 

داستان قهرمانی که...

بخش اول:

 

نه من نمی‌توانم اینجا بمیرم، نه نمی‌توانم.... اگر من بمیرمممم.... نه امکان ندارد. قهرمانی که در ابتدای راه پیروزی بود، این را با خود زمزمه می‌کرد و تلاش می‌کرد که از باتلاقی که اسیر دستانش شده بود رها شود. همشه یک راه هست، همیشه... این را باخود تکرار می‌کرد، نه او تسلیم نمی‌شد، نه حالا که این راه را آغاز کرده بود... درست همانگونه که مرد پیر به او آموخته بود.

 

×××

 

-:آقا، نوکر نمی خواهید؟

-:نوکر؟

-:بله آقا به نظر بسیار تنها می‌آمدید، این بود که فکر کردم، شاید به همراهی احتیاج داشته باشید...

مرد لبخند تلخی زد... پس به نظر شما من تنها بودم؟

-:جسارت نباشد،‌هم تنها هستید هم خسته و شاید... و سرخ شد. مرد با کنجکاوی به مزاحم نگاه کرد و گفت: و شاید....؟

-:افسرده،‌آقا بیشتر به درختی می‌مانید که بهار را فراموش کرده...

مرد این بار خندید، از ته دل، به گونه‌ای که مدت‌ها نخندیده بود... این مثل را دیگر از کجا آورده‌اید؟

مزاحم با شادی گفت: از خودم... زیبا بود نه؟

مرد خندید و سری تکان داد، بله زیبا بود.

-:اکنون که خوشتان آمده، نوکر نمی‌خواهید؟

-:نه نمی‌خواهم... فکر نمی‌کرد این نه گفتن جوان مزاحم را چنین دلگیر کند.

-:پس... پس نمی‌خواهید از این درد رها شوید؟

ابروانش در هم گره خورد: چه دردی؟ چرا بیهوده سخن می‌گویی؟

مزاحم، دستش را بر روی سینه‌‌ی او گذاشت و نجوا کنان گفت: دردی که اینجاست و بر سینه‌تان سنگینی می‌کند.

مرد ناخودآگاه خودش را کنار کشید، با چهره‌ای که دوباره عبوس شده بود گفت: نوکر نمی‌خواهم... و بسیار آهسته چیزی شبیه بی‌شرم را زمزمه کرد ... از جا بلند شده بود، جوان مزاحم سرش را پایین انداخت و برای مرد راه باز کرد تا برود. عرق شرم صورتش را پوشانده بود، احساس حماقت می‌کرد، سخت احساس حماقت می‌کرد. به همین راحتی تنها فرصت خود را از دست داده بود. مرد به سمت در رفت تا از قهوه‌خانه بیرون برود. تاریکی درون قهوه‌خانه و روشنایی آفتاب ظهر،‌ بینایی‌اش را برای زمان کوتاهی از او گرفتند و همین زمان کوتاه برای دزدان کارکشته‌ی سرپیچ،‌ کافی بود تا گرانبهاترین سرمایه‌ی مرد را از او بگیرند... زمانی به خودش آمد که دزد جوان به انتهای کوچه رسیده بود، و پس از چند لحظه،‌ از دید پنهان شد. تا به آن روز هیچ دزدی به او نزدیک نشده بود، همیشه هیبتش زنگ خطری بود برای آنها... اما امروز... با خود فکر کرد چه سرزمین غریبی است این سرزمین. درنگ جایز نبود،‌ نفسی عمیق کشید و شروع به دویدن کرد... دزد نگون‌بخت نمی‌دانست دست به چنته‌ی که زده‌است.

 

نگاهی به جوان انداخت،‌هنوز رنگش پریده بود... گفت: چقدر باید از من متنفر باشی. جوان درحالیکه عرق پیشانیش را پاک می‌کرد گفت: نه.... نه، کسی که شایسته‌ی نفرت است، خودم هستم... گفت: بودن در کنار و من و خدمت به من تا چه حد برایت ناگوار بوده‌است... که از دست دادن این فرصت چنین پریشانت کرده. جوان نگاهی به مهترش انداخت، بزرگی و مهربانی از سیمایش هویدا بود. هرگز فکر نمی‌کرد روزی آروزی ترک کردن او را داشته باشد و اینکه این آرزو محقق نشود،‌به تاریک‌ترین خواب‌هایش هم نیامده بود. دیدن مرد تنها، وجودش را تکان داده بود، قدرت مرد، تنهاییش و زجری که می‌کشید، چیزی بود که هرگز ندیده بود و به این سادگی او را از دست داده بود. با خود گفت: فرصت یاری مرد از دست رفته،‌ دیگر نمی‌توانم برای تنهاییش مرهمی باشم. مهتر‌ ِ جوان گفت: به خانه می‌رویم... بردیا به دنبال او به راه افتاد. اویی که به خود قول داده بود چنین خدمتگزار وفاداری را هرگز از دست ندهد.

 

خورشید خونین جامه بود، دزد جوان از نفس افتاده، درون هشتی یک خانه نشست تا نفسی تازه کند، مرد همچنان به دنبال او بود. نمی‌توانست بفهمد که مرد، مردی غریب درین شهر هزار تو،‌ چگونه توانسته رد او را که شاه‌دزد این برزن بود بگیرد. صدای پایی به گوشش رسید، با خود گفت نفرین به تو مرد... مگر در چنته‌ات چه داری که رهایش نمی‌کنی؟ به زحمت از جا برخاست و شروع به دویدن کرد. مرد بی‌آنکه اثری از خستگی در صورتش نمایان باشد، از پی دزد می‌آمد.

 

 کوشکی که در آن زندگی می‌کردند،‌تنها عمارت استوار و زیبای‌ شهر بود،‌ ساختمانی بلند و سر به فلک کشیده، میزبان مردمان رنگ رنگ شهر. خانه را اما آنروز سکوتی مرگبار فراگرفته بود نه خانه‌خدا نه کارگزارش، هیچ کدام سر سخن گفتن نداشتند، هر کدام دلتنگ به خلوت‌خانه‌ی خود رفته بودند... دخترک‌ مات در ایوان ایستاده بود و به خورشید خون گرفته نگاه می‌کرد،‌دلش شور می‌زد، بی‌آنکه بداند چرا... دیگران ترسیده، بی که به او نگاه کنند، از کنارش می‌گذاشتند، و نجوا کنان می‌گفتند از ما بهتران به سراغش آمدند،‌خدا سرنوشت ما را به خیر کند... دختر همچنان که به خورشید نگاه می‌کرد، ابرها را دید که از زمین برخاسته‌اند، صدای ضجه‌ی زنان و فریاد مردان، به جای باران از ابرها می‌بارید،‌ آذرخش چون تیغی به میان تاریکی تاخت و خوشحالی وجود دختر را فراگرفت سپس ابر ملتهب شد و صدای شیون شخصی جگر سوخته... تمام جهان را لرزاند... دختر خود را در حالی یافت که فریاد می‌کشد... صدای ضربه‌های درمانده‌ی کسی بر در،‌ او را به خود آورد،‌ رفت تا در را باز کند،‌ دزد،‌ سراسیمه خود را به درون خانه انداخت،‌در را بست و نالان گفت: امان،‌ شاه آرام خان،‌امان... نفسش گرفته بود و آشکارا می‌لرزید.

 

نمی‌دونم چطور بود، امیدوارم خیلی بد نباشه، از هرگونه نقدی به شدت استقبال می‌شود.

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
فسقل‌ترین

سلام. چیزی که الان می‌تونم بگم اینه که توضیح اولش رو عوض کنید. من هم چندان دستم به داستان نوشتن نمی‌ره، منتهی این‌جا مسئله‌ای هست. اونم اینه که ظاهراً شما دارید روایتی از یک واقعه رو می‌نویسید و این روایت قطعاً چیزی نیست که به گفته‌ی خودتان:«مردمان میرانشهر، ‌زمان خواب برای بچه‌هاشان می‌گویند». البته منظورم فرمشه. من اول خواستم به سبک قصه بخونمش(با توجه به مقدمتون)، دیدم نمی‌شه. خودتون یه امتحانی بکنید. ضمناً نظر بنده اینه که باید یه طوری برای همراه کردن خواننده با شخصیت‌هاتان فکری بکنید. این که مردی حضور دارد که با «مهتر» از او یاد می‌شود، یه جوری هم یک سنگینی بر سینه‌اش نشسته که نمی‌دونم یا اینقدر از ظاهرش نمایان است یا آن پسر به قولی این کاره است که از سنگینی مرد آگاه می‌شود، اقتضائاتی دارد به نظر من که این‌جا برآورده نشده. یعنی برخورد اول مهتر با نوکر خیلی همچین در فضایی نامأنوس است حالا به هر دلیل. باقی داستان هم به نظرم در چنگ همین نامأنوسی است. به هر حال این بچه‌های سرزمین میرانشهر ... خدا صبرشون بده دیگه. با تشکر

shaparak

خب... در مورد روند داستان باید بگم که هنوز زوده که راجع بهش قضاوت کنم ولی اگر یک مقدار ویرایشش کنی خیلی خوبه.سخته خوندنش الان. مثلا: مرد خندید و سری تکان داد، بله زیبا بود. رو بنویس: مرد خندید و سری تکان داد؛ " بله زیبا بود." فعلا همین.ما منتظریم P:

فرهنگسرای گلستان

در فرهنگسراي گلستان برگزار مي شود: نشست‌هاي ادبي" گل قناعت و رايحه عزت" همزمان با سالروز بزرگداشت سعدي سلسله نشست هاي ادبي، تفرجي در گلستان و بوستان با عنوان" گل قناعت و رايحه عزت" در فرهنگسراي گلستان برگزار خواهد شد. اين سلسله نشست ها كه با حضور دكتر عرفان نظر آهاري، دكتر احمد تميم داري و دكتر حسين اسكندري برگزار مي شود مباحثي چون: خدامحوري در آثار سعدي، سعدي و نعت پيامبر اعظم(ص)، سعدي و نكوهش مردم آزاري و ظلم، سعدي و عشق و نكاتي ديگر در مورد گلستان و بوستان مطرح و پيرامون آن صحبت خواهد شد. اين سلسله نشست ها 31 فروردين ماه و 7، 14 ارديبهشت ماه ساعت 17 تا 19 در سالن فدك فرهنگسراي گلستان برگزار مي شود. علافه‌مندان مي توانند جهت شركت در اين برنامه به فرهنگسراي گلستان واقع در نارمك، ميدان هلال احمر، خيابان گلستان مراجعه كنند و يا جهت كسب اطلاعات بيشتر با شماره‌هاي تلفن 9-77841376 تماس بگيرند.

نقد کتاب شعر سوره

مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری برگزار می کند. __________________________________________________________ __________________________________________________________ سومین نشست نقد کتاب شعر سوره به بررسی مجموعه شعر «بی خوابی عمیق» سرودۀ محمد مهدی سیار اختصاص دارد. در این نشست آقایان حمیدرضا شکارسری و علی اکبر میرجعفری به عنوان منتقد حضور خواهند داشت. این جلسه روز یکشنبه 5 اردیبهشت 89 از ساعت 17 در محل کتاب فروشی سوره، واقع در خیابان حافظ – خیابان سمیه – نبش حوزه هنری، برگزار می شود. از علاقه مندان برای شرکت در این نشست دعوت به عمل می آید. [گل] __________________________________________________________