سلام

از تاخیر عذرخواهی می‌کنم نمایشگاه کتاب برای آدم زندگی نمی‌ذاره که دییییی

 

بخش سوم:

 

در که باز شد، مرد به چابکی به درون آمد، مستقیم به سمت دری رفت پنهان که به اندرونی ختم می‌شد. شاه،‌ به آرامی خود را بر سر راه مرد قرار داد، با بازوان گشاده و لبخندی درخور بازرگانان... مرد ناگزیر ایستاد، خانه‌خدای، گفت: به خانه‌ی من خوش‌آمدید... مرد نگاهی به میزبان انداخت، آتشی که تا دمی پیش در او شعله می‌کشید،‌ ناگهان خاموش شد،‌ شانه‌هایش افتاد و آرام گفت: چنته‌ام... چنته‌ام در اینجاست... میزبان گفت: و به شما داده خواهد شد... مرد با نگرانی به میزبان خیره شد، میزبان با نگاهی باورمند،‌ به سوال نگاهش پاسخ داد... و آرام گفت: سخنم را باور کنید،‌ خواهش می‌کنم... نگاهشان زمانی دراز، گره خورده باقی ماند... هر دو درون دیگری را می‌کاویدند،‌ و به سایه روشن‌های وجود دیگری، نگاه می‌کردند... در پایان، مرد سرش را به زیر انداخت، پس از درنگی کوتاه گفت: باشد،‌ باورتان می‌کنم... میزبان شاد از فتح نخستین در دژ، میهمان را به ایوان برد...

اکنون که بردیا نبود، پذیرایی تنها بر دوش دخترک بود، دو مرد نشسته بودند و دخترک ترسیده از آنها، سریع و بی‌صدا پذیرایی می‌کرد، اکنون می‌دانست چرا بختیار چنین از خود بی‌خود شده.

میزبان گفت: به شهر ما خوش آمدید... مرد لبخند تلخی زد... میزبان گفت: بی‌شک شما مردی قدرتمندید، چه به چنین شهری بی هیچ سلاحی، بی حتی ناوکی کوچک آمده‌اید و باز اینچنین دزدی زبردست را اسیر ترسی جانکاه کرده‌اید... سال‌ها مردی چون شما قدم به این خاک نگذاشته بود.

مرد با خود فکر کرد،‌نگاه تیزبینی دارد... گفت: من هرگز خواهان آزار او نبودم... تنها می‌خواستم بخت پشیمان شدن را از او نگیرم. می‌خواستم خود چنته را به من بازگرداند.

میزبان مهمان را برانداز کرد، مردی بود میان‌سال،‌با موهایی پرپشت، مشکی با رگه‌هایی از نقره، معدنی کهنه را می‌مانست که نقره‌های دیواره‌هایش هنوز، یادآور دوران طلایی شکوهش بودند. سبیلی به سبک پهلوانان باختری داشت،‌تابیده و بلند، صورتش ملتهب از خورشید بی‌رحم جنوب بود... سینه‌ای ستبر و بازوانی گره خورده داشت... با خود فکر کرد نیرومند است،‌ نگاهش سرد و برنده بود، لب‌هایش را به هم فشرده بود و با دقتی مشابه، خدای‌خانه را بررسی می‌کرد. لباس سواران را پوشیده بود گرچه به این سرزمین جز به یاری پا نمی‌توان آمد... بی ‌شک پهلوانی کهن بود، پیرو آیین باستان، پهلوانی بی‌پشتوانه، قهرمانی بی‌غرور که دست تقدیر او را به این سرزمین کشانده بود... میزبان بلند شد، گفت: خواسته‌ی شما برآورده خواهد شد... و از ایوان به درون رفت.

دخترک لرز لرزان در ایوان ماند، می‌دانست دور از ادب است که میهمان را به خود رها کند، کاش بردیا آنجا بود... صدای مرد او را از جا تکان داد: بانو،‌... بانو اینجا خانه‌ی چه کسی است؟ تا به حال،هیچ کس، حتی بردیای مهربان نیز او را بانو نخوانده بود... سرخ شد و شاد، پشتش را به مرد کرد و گفت: این‌ خانه، این شهر همه از آن شاه آرام خان است...

مرد گفت: شاه آرام خان؟ دختر گفت: بله... او خداوندگار این سرزمین است. مرد گفت: شنیده بودم این زمین از آن هیچ کس نیست، سرزمینی است رها از بند شاهان. دختر گفت:‌اینگونه بود، اما بهای این رهایش،‌ترس و درد و مرگ بود، آیینی نبود و دلسوزی و جوانمردی از یادها رفته بود... بادهای سخت، شن‌های گرم را به صورت مردمان می‌زدند، هیچ درختی، گلی گیاهی نبود،‌تنها شن‌های روان پاسخ زمین بودند به دست‌های نیازمند... در این زمان بود که او آمد، کسی نام راستینش را نمی‌داند، آمد با کودکی در کنارش، زمین آرام شد، شن‌ها سرگردانی را رها کردند و شهر رونق یافت...

مرد گفت: باید دزدی چیره دست باشد... دختر گفت: بسیار،‌ هیچ کس چون او نیست... و باز روزگار از دزدی نمی‌گذراند و دست به خواسته‌ی مردم نمی‌زند و ... سرخ شد و به آرامی گفت: مهربان است...

مرد گفت: عیاری بزرگ است، شاه آرام شما...

«عیار نیستم» این را میزبان از پشت پرده‌ی درگاه گفت و به ایوان شد.«خودخواه‌تر از آنم که عیار باشم... و نیز روزگار سر جنگ با بزرگان دارد...هورام، فرزین، ‌همه را از ما گرفتند»

مرد گفت:«فرزین هم؟ چه می‌گویید؟ چه بر سر او آمده؟»

«از دست رفته است»

«و شهرش؟» نفسش گرفته بود... دهانش خشک شده بود... این چه زمانه‌ی نفرین شده ای بود؟

«چون من به آنجا رسیدم، کسی زنده نمانده بود»

«چگونه؟ چگونه ممکن است؟ فرزین سوگندهای سخت خورده بود برای حفظ شهر»

«مرد هر چه بزرگ هم که باشد،‌چون به دام مرگ درافتد،‌ از هیچ، ‌حتی خودش نیز نمی‌تواند حفاظت کند... شهر را یکسره به آتش کشیده بودند...»

«آتشی که گرما بخش بود، اکنون چه هستی سوز شده...»

خواست در جواب بگوید در سرزمینی که میرانشاه می‌کشند، کشتن یک دو پهلوان کاری ساده است، اما، سکوت کرد، هنوز مرد را نمی‌شناخت، از اسب افتادگان، ساده به دام شاه شب می‌افتادند... بختیار به ایوان وارد شد،‌ با شانه‌هایی افتاده و سر به گریبان... چه سخت بود مجاب کردن او که بیاید و خود چنته را به مرد بازدهد... بختیار نمی‌دانست که اگر حریم پهلوانی یکبار شکسته شود، همه چیزش را از دست خواهد داد، بختیار درینجا زاده شده بود،‌بزرگ شده بود، چه می‌دانست پیامد دزدین چنته‌ی یک مرد روزگاری بزرگ بوده، چه سخت می‌تواند باشد، شاه‌تیر سقفی که غرور مرد را به دوش می‌کشید،‌ زیر بار سالیان خم شده بود، بختیار چه می‌دانست دزدی از او،‌ به ریزش خانه ختم خواهد شد...  تنها خودش این را می‌دانست، کسی که از سرزمین‌های دور آمده بود. ازینرو بود که به بختیار امر کرده بود خود چنته را باز پس دهد، تا مرد آسوده شود... هنوز دزدی جسارت ربودن ثروت او را ندارد... برای بختیار اما پیروی ازین دستور، چون رفتن به پای چوبه‌ی دار بود. میزبان با چشم او را دنبال می‌کرد،‌ بختیار حس کرد نگاه برنده‌ی شاه،‌ بی‌شک اگر اشتباه کند، او را از پا در خواهد آورد. لرزان به سوی مرد رفت، اما مرد چون پیش قدرتمند نمی‌نمود، نفسی از سر آسودگی کشید. در برابر مرد نشست،‌ خم شد و سر به زمین سایید،‌ چنته را به پیش برد و در برابر او نهاد،‌ شاه گفته بود تا مرد امر نکرده، باید سر بر زمین بماند...

میزبان گفت: می‌دانید که دزدی درین شهر آزاد است، و آنچه خوار شمرده می‌شود،‌ دزدی است که دستگیر شود، و پست‌تر از آن، دزدی که آنچه ربوده را به ناچار باز پس دهد... و بهای چنین گناهی،‌ آزادی دزد است، خود، بهای گناه خود خواهد شد،‌ این رسم این سرزمین است، شما می‌توانید چنانچه بخواهید بختیار را برای همیشه در اختیار داشته باشید.

مرد لرزش پشت بختیار را حس کرد... گفت: سپاس،‌ چنته‌ام مرا کافی است،‌اگر خسارتی ندیده باشد، او آزاد است.

شاه آرام خان، لبخندی زد و گفت: سوگند خورده که هیچ از آن برنداشته، که حتی به درونش نگاهی نیز نینداخته است.

مرد گفت: چنین است؟ و رو به بختیار کرد و گفت: سر از زمین بردار... جوان بخت یار... و چنته‌اش را برداشت...

شاه گفت: خدای را شکر که اگر امروز آغازی سخت داشت، پایانی نیکو دارد...مرد چنته را گشوده بود و آهسته، در جستجوی چیزی یگانه، همه‌ی آنچه درآن بود را می‌کاوید، دستش به آن خورد، شادی و آرامش از سیمایش هویدا بود، بختیار فکر کرد زیباست،‌ چون تمام مردان بزرگی که داستانشان را شنیده بود. مرد نشان را بیرون آورد،‌ و نگاهی از سر آسودگی به آن انداخت...

/ 18 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنام.ج

و رسالت من اين خواهد بود تا دو استکان چاي داغ را از ميان دويست جنگ خونين به سلامت بگذرانم تا در شبي باراني آن ها را با خداي خويش چشم در چشم هم نوش کنيم ... سلام ... با یه پست جدید در انتظار ردپای عبورت و گرمای حضورت هستم ... ! [گل] ( لینک شدین )

فسقل‌ترین

ما منتظر بعدیاش هستیم. هیجا نمی‌ریم همین جا هستیم ها! نویسنده؟ با تشکر

حبیب

مطالبتون جذاب بود متشکرم بازدیدی هم از من کنید ضرری نداره [چشمک]

سکوت

سلام دوست من با دوشعر با افتخار منتظر حضور و نظرات شما هستم با سپاس

نقد کتاب شعر سوره

مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری برگزار می کند. :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: پنجمین نشست نقد کتاب شعر سوره به بررسی مجموعه شعر « به جرم شعر » سرودۀ علی حاجتیان اختصاص دارد. در این نشست آقایان اسماعیل امینی و سعید بیابانکی به عنوان منتقد حضور خواهند داشت. این جلسه روز یکشنبه 2 خرداد 89 از ساعت 17 در محل فروشگاه کتاب سوره، واقع در خیابان سمیه – نرسیده به خیابان حافظ - نبش حوزه هنری، برگزار می شود ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::. از علاقه مندان برای شرکت در این نشست دعوت به عمل می آید و همچنین کتاب ذکر شده در جلسه با حضور شاعر هدیه داده خواهد شد.

شاپرک

ای بانو چرا آپ نمی کنی؟

فراخوان هشتمین جشنواره شعر و داستان جوان

_______________________________________________________________ مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری مرکز با همکاری حوزه هنری مازندران برگزار می کند. جشنواره شعر و داستان جوان حوزه هنری که هر سال در یکی از استانهای کشور برگزار می شود، امسال با همکاری حوزه هنری مازندران و با عنوان (از آسمان سبز) هشتمین دوره خود را تجربه می کند. شاعران و داستان نویسان جوان 15 تا 25 سال می توانند آخرین آثار خود را با موضوع آزاد و تا سقف 3 اثر شعری و 2 اثر داستانی به دبیرخانه جشنواره واقع در تهران - خیابان حافظ - تقاطع خیابان سمیه - حوزه هنری - طبقه سوم - مرکز آفرینش های ادبی و یا به آدرس الکترونیک azasemanesabz@gmail.com ارسال فرمایند آخرین مهلت ارسال آثار 20/5/1389 می باشد. علاقه مندان جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره 021-84172311 تماس حاصل فرمایند. _______________________________________________________________

فسقل‌ترین

جناب هوا ساما! ما هیچی این مرکز آفرینش‌های حوزه هنری هم صداش درومد. پس چی شد؟این داستان دنباله‌دارها همیشه هویجورین. یعنی نویسنده‌هاشون ایجورین تقصیر داستاناشون نیست. بیچاره بچه‌های میرانشهر که موقع خواب می‌خوان یه قصه بشنون. با تشکر

انجمن شاعران ایران

:::::::::::::::فهرست كتاب هاي انجمن شاعران ايران:::::::::: _____________________________________________ از شرابه هاي روسري مادرم__سيد حسن حسيني سفرنامه گردباد____________سيد حسن حسيني در ملكوت سكوت __________سيد حسن حسيني كودكانه ها و غزل___________افشين علاء فرصت ناياب_______________عبدالجبار كاكايي عقربه هاي برنزي__________محمود سنجري استعاره از نگاهي ديگر______كوروش صفوی سرگردان در فلسفه ادبيات ___كوروش صفوي نگاهي به ادبيات از ديدگاه زبان شناسي_كورش صفوي ليلي و هزار زن____________سودابه اميني غزل، سپيد، ترانه__________سهيل محمودي پيش از تو ياس نام گلي بود___سهيل محمودي غزل، مثنوي، رباعي ________قيصر امين پور كاش كمي بد بودي _________عباس چشامي خاكستر آيينه_______________محمد رضا تركي برگ و باد_________________حسن فرازمند شعر امروز_________________ساعد باقري و محمد رضا محمدي نيكو گزيده شعر معاصر ايران ترجمه به تركي _______ناصر فيض گزيده شعر معاصر ايران ترجمه به ايتاليايي_____مريم شركاء گزيده شعر معاصر ايران ترجمه به اسپانيايي____فريبا گورگين گزيده شعر معاصر ايران ترجمه به آلمان