داستان- بخش 1

سلام

خوب حق به شدت با فسقل بود، بیچاره بچه‌های میرانشهر... در هر حال، من همون بخش اول رو یه بازنویسی کردم فکر کنم خیلی بهتر شد... (از اونجایی که ویرایش کردن طوری که پری گفت کار سختی بود، بعدا این کار رو می‌کنم:)

و اینک داستان:

نه من نمی‌توانم اینجا بمیرم، نه نمی‌توانم.... اگر من بمیرمممم.... نه امکان ندارد. قهرمانی که در ابتدای راه پیروزی بود، این را با خود زمزمه می‌کرد و تلاش می‌کرد که از باتلاقی که اسیر دستانش شده بود رها شود. همشه یک راه هست، همیشه... این را باخود تکرار می‌کرد، نه او تسلیم نمی‌شد، نه حالا که این راه را آغاز کرده بود... درست همانگونه که مرد پیر به او آموخته بود.

 ×××

در انتهای قهوه‌خانه، جایی پشت تخت‌های شلوغ، نشسته بود و به جوان نگاه می‌کرد، نگاه می‌کرد که چگونه از او دور می‌شود تا تنها بخت خود را بیازماید، هر قدمی که جوان دورتر می‌شد، درد بیشتری وجودش را فرا می‌گرفت،‌هرگز هیچ‌گاه چنین نگران از دست دادن کسی یا چیزی نبود، حتی پس از آن واقعه، رخدادی که همه‌چیزش را در آن از دست داد. پگاه که از خواب بیدار شده بود، همه چیز چون همیشه بود، جوان، بردیا، او را از خواب بیدار کرده بود، برای قدم زدن در شهر آماده شده بودند، با جامه‌ی مبدل، کاری که هر از چندی انجام می‌دادند، با خود گفت: اگر می‌دانستم که چنین خواهد شد... و بعد فکر کرد چگونه ممکن بود چنین چیزی را پیش بینی کند؟ دیدن مردی غریب،‌ با جامه‌ای مندرس، که از پشت خاک سالیان، تارهای طلای آن به سختی به چشم می‌خورد، مردی وامانده، چون بیشتر مردمان این شهر، چگونه ممکن بود بداند دیدن مردی ازین دست، بردیا را چون زلزله‌ای بلرزاند؟ مرد البته چون دیگران نبود، این را چشمان روزگار دیده‌ی او پیش از بردیا دیده بودند، اما همیشه متفاوت بودن تو را برتر از دیگران نمی‌کند، او خود این را به خوبی می‌دانست... دیگر بردیا با مرد چند گام بیشتر فاصله نداشت، نمی‌دانست چگونه با او سخن خواهد گفت،‌چگونه او را مجاب خواهد کرد و چگونه خواهد توانست با او برود، گام به گام، و به سادگی فراموش کند روزگاری را که درینجا سپری کرده بود. تنها می‌توانست امیدوار باشد، به کم‌خردی و بلاهتش،‌ می‌توانست دعا کند که مرد چون زندگیش، تیزبینی‌اش را نیز از دست داده باشد و در نیابد که چه باد، چه ثروتی را برایش به ارمغان آورده است... قلبش سخت می‌تپید و منتظر بود...

 

 

آقا، نوکر نمی خواهید؟

نوکر؟

بله آقا به نظر بسیار تنها می‌آمدید، این بود که فکر کردم، شاید به همراهی احتیاج داشته باشید...

مرد لبخند تلخی زد... پس به نظر شما من تنها بودم؟ سال‌ها بود که کسی به نگاه هم نکرده بود، چه رسد به اینکه به فکر درمان تنهاییش باشد، این جوان که بود؟

جسارت نباشد،‌ به گمانم، هم تنها هستید هم خسته و شاید... و سرخ شد. مرد با کنجکاوی به مزاحم نگاه کرد و گفت و شاید....؟

افسرده،‌آقا بیشتر به درختی می‌مانید که بهار را فراموش کرده...

مرد این بار خندید، از ته دل، به گونه‌ای که مدت‌ها نخندیده بود... این مثل را دیگر از کجا آورده‌اید؟

مزاحم با شادی گفت: از خودم... زیبا بود نه؟

مرد خندید و سری تکان داد، بله زیبا بود.

حالا که خوشتان آمده، نوکر نمی‌خواهید؟

نه نمی‌خواهم... فکر نمی‌کرد این نه گفتن جوان مزاحم را چنین دلگیر کند.

پس... پس نمی‌خواهید از این درد رها شوید؟

ابروانش در هم گره خورد: چه دردی؟ چرا بیهوده سخن می‌گویی؟ درها باز بسته شده بودند، جوان نمی‌دانست توانایی فتح دژ تاریک این کوتوال پیر را خواهد داشت یا خیر، راهی نبود، باید دل به دریا می‌زد.پس دستش را بر روی سینه‌‌ی مرد گذاشت و نجوا کنان گفت دردی که اینجاست و بر سینه‌تان سنگینی می‌کند

مرد ناخودآگاه خودش را کنار کشید، با چهره‌ای که بیشتر از پیش، عبوس شده بود گفت: نوکر نمی‌خواهم... و بسیار آهسته چیزی شبیه بی‌شرم را زمزمه کرد ... از جا بلند شده بود، جوان مزاحم سرش را پایین انداخت و برای مرد راه باز کرد تا برود. عرق شرم صورتش را پوشانده بود، احساس شکست می‌کرد، سخت احساس ناتوانی می‌کرد. فتح این دژ خود نیاز به هفت خوان داشت و او این را نفهمیده بود، به همین سادگی تنها فرصت خود را از دست داده بود. مرد به سمت در رفت تا از قهوه‌خانه بیرون برود. تاریکی درون قهوه‌خانه و روشنایی آفتاب ظهر،‌ بینایی‌اش را برای زمان کوتاهی از او گرفتند و همین زمان کوتاه برای دزدان کارکشته‌ی سرپیچ،‌کافی بود تا گرانبهاترین سرمایه‌ی مرد را از او بگیرند... زمانی به خودش آمد که دزد جوان به انتهای کوچه رسیده بود، و پس از چند لحظه،‌ از دید پنهان شد. تا به آن روز هیچ دزدی به او نزدیک نشده بود، همیشه هیبتش زنگ خطری بود برای آنها... اما امروز... با خود فکر کرد چه سرزمین غریبی است این سرزمین. درنگ جایز نبود،‌ نفسی عمیق کشید و شروع به دویدن کرد... دزد نگون‌بخت نمی‌دانست دست به چنته‌ی که زده‌است.

 

دور شدن مرد را می‌نگریست، آنی سنگینی نگاه مرد را حس کرد، اما چنان این دریافت گذرا و سریع بود که نمی‌توانست به آن اعتماد کند. بخت با او یار بود، مرد دست رد به سینه‌ی خدمتگزار او زده بود،‌ خود را مدیون نادانی مرد می‌دانست... سرش را پایین انداخت، نمی‌خواست بردیا شور شادی را در چشمانش ببیند... صدای گام‌های او را می‌شنید که نزدیک می‌شدند، آرام راه می‌رفت گویی مایل نبود سکون هیچ چیز،‌حتی زمین را از بین ببرد،‌ پاهایش را دید که در پای تخت ایستادند و صدای گرفته‌اش را شنید که می‌گفت: خداوندگارم.... سرش را بلند کرد، نگاهی به جوان انداخت،‌ دیدن چهره‌ی بردیا،‌ همه چیز را از خاطرش برد، چنان رنگ‌پریده و درد کشیده بود که گویی تازه داغدار عزیزی ناکام شده. گفت: چقدر باید از من متنفر باشی. جوان درحالیکه عرق پیشانیش را پاک می‌کرد گفت: نه.... نه، و نتوانست سخن دیگری بر زبان بیاورد. گفت: بودن در کنار من و خدمت به من تا چه حد برایت ناگوار بوده‌است... جوان نگاهی به مهترش انداخت، بزرگی و مهربانی از سیمایش هویدا بود. هرگز فکر نمی‌کرد روزی آروزی ترک کردن او را داشته باشد و اینکه این آرزو محقق نشود... مغرور گشته بود، بزرگی خداوندگارش را فراموش کرده بود و اندیشیده بود که خود برتر از دیگران است،‌چه بی‌خرد شده بود. با این همه، دیدن مرد تنها، وجودش را تکان داده بود، قدرت مرد، تنهاییش و زجری که می‌کشید، چیزی بود که هرگز ندیده بود و به این سادگی او را از دست داده بود. با خود گفت: فرصت یاری از دست رفته... فرصا همه چیز از دست رفته بود، پیمان بر این استوار شده بود و هر دو می‌دانستند که هرگز از پیمان نخواهند گذشت. مهتر‌ ِ جوان گفت: به خانه می‌رویم... بردیا به دنبال او به راه افتاد. اویی که به خود قول داده بود چنین خدمتگزار وفاداری را هرگز از دست ندهد.

 

 

خورشید خونین جامه بود، دزد جوان از نفس افتاده، درون هشتی یک خانه نشست تا نفسی تازه کند، مرد همچنان به دنبال او بود. نمی‌توانست بفهمد که مرد، مردی غریب درین شهر هزار تو،‌ چگونه توانسته رد او را که شاه‌دزد این برزن بود بگیرد. صدای پایی به گوشش رسید، با خود گفت نفرین به تو مرد... مگر در چنته‌ات چه داری که رهایش نمی‌کنی؟ به زحمت از جا برخاست و شروع به دویدن کرد. مرد بی‌آنکه اثری از خستگی در صورتش نمایان باشد، از پی دزد می‌آمد.

 

 کوشکی که در آن زندگی می‌کردند،‌تنها عمارت استوار و زیبای‌ شهر بود،‌ ساختمانی بلند و سر به فلک کشیده، میزبان مردمان رنگ رنگ شهر. خانه را اما آنروز سکوتی مرگبار فراگرفته بود نه خانه‌خدا نه کارگزارش، هیچ کدام سر سخن گفتن نداشتند، هر کدام دلتنگ به خلوت‌خانه‌ی خود رفته بودند... دخترک‌ مات در ایوان ایستاده بود و به خورشید خون گرفته نگاه می‌کرد،‌دلش شور می‌زد، بی‌آنکه بداند چرا... دیگران ترسیده، بی که به او نگاه کنند، از کنارش می‌گذاشتند، و نجوا کنان می‌گفتند از ما بهتران به سراغش آمدند،‌خدا سرنوشت ما را به خیر کند... دختر همچنان که به خورشید نگاه می‌کرد، ابرها را دید که از زمین برخاسته‌اند، صدای ضجه‌ی زنان و فریاد مردان، به جای باران از ابرها می‌بارید،‌ آذرخش چون تیغی به میان تاریکی تاخت و خوشحالی وجود دختر را فراگرفت سپس ابر ملتهب شد و صدای شیون شخصی جگر سوخته... تمام جهان را لرزاند... دختر خود را در حالی یافت که فریاد می‌کشد... صدای ضربه‌های درمانده‌ی کسی بر در،‌ او را به خود آورد،‌ رفت تا در را باز کند،‌ دزد،‌ سراسیمه خود را به درون خانه انداخت،‌در را بست و نالان گفت: امان،‌ شاه آرام خان،‌امان... نفسش گرفته بود و آشکارا می‌لرزید.

/ 3 نظر / 10 بازدید
اتی

سلام قربونت برم.خوبی به جان داش میتیت منم بد جور هواتو کردم. اعظم عظیم که نوشته بود و اسم یاد چمن خوانی ها بخیر (نقل به مضمون) بغض گلومو گرفت.راستش من وقت چت ندارم جنگی میام نت و میرم اما واسه شعر پایه ام فقط اگه میشه پیامکی خبر بده.منم 5 شنبه ها بیکارم فعلا .خبر با تو. راستی الان وقت ندارم داستانو میخونم .نظر, رو تخم چشام .[ماچ]

shaparak

.به وبلاگت سر می زنم هر 2-3 روز نیاز به خبر دادن نیست که.تو فقط آپ کن;-)