داستان قهرمانی که ...

سلام

اینم از بخش دوم:

 

نفسش تنگ شده بود، هرگز پیش ازین او را از خود نرانده بودند، در تمام این سال‌ها نخستین بار بود که مهترش به او گفته بود در اتاقش بماند... نمی‌دانست در بیرونی خانه، چه می‌گذرد...

صدای فریاد دختر، ‌او را به ایوان کشاند،‌دوان دوان به ایوان بیرونی رفت که با چیزی شگفت‌تر روبرو شد،‌ بختیار،‌ زبردست‌ترین دزد شهر، ‌امان‌خواهان به پای شاه آرام خان افتاده بود و چنته‌ای قدیمی را در حین صحبت کردن به مهترشان نشان می‌داد،‌.چشم گرداند مگر کس دیگری را ببیند شاید دریابد چه رخ داده که صورت دخترک را دید. هرگز چنین رنگ‌پریده نبود... زمزمه کنان گفت: چه شده؟؟ و دست دخترک را گرفت... همیشه تنها چیزی که چشمان دختر را از دو دو زدن می‌انداخت، دستان او بود... دختر اما اینبار چون صاعقه زدگان دستش را بیرون کشید. اشک در چشمانش جمع شد و رنگ پریده‌اش پریده‌تر،‌ مراقب خودتان باشید... مراقب باشید، بلا فرود آمده است... بلا همه جا را فراخواهد گرفت، ‌رهایشی نیست. به سمت دخترک رفت،‌ دستانش را که چون دو ماهی ترسان،‌ میان دستان او پیچ می‌خوردند،‌محکم گرفت و در چشمانش خیره شد. دخترک نگاهش را برگرداند... با اصرار همچنان به چشمانش خیره ماند، با لحنی آرام‌بخش، با آرام‌بخش‌ترین لحنی که می‌شناخت گفت: به من نگاه کن مه‌سیما... به من نگاه کن... دختر،‌ خسته از تقلا تسلیم صدای او شد. گفت: همیشه راه نجات هست، ‌همیشه یک راه دیگر هست، فهمیدی؟ دخترک لرزان گفت: همیشه؟ و او با اطمینان گفت: همیشه... اشک از چشمان دخترک جاری شد. بحران گذشته بود... لبخندی زد و شرمزده، ‌دستانش را بیرون کشید و گریخت. دمی چند افسون دخترک او را به خود مشغول کرد....‌ کم کم صدای بختیار به گوشش رسید، پاک همه چیز را فراموش کرده بود... به سمت آن دو برگشت. مهترش، دیگر بر روی زمین نشسته بود، ‌دستانش را بر سر بختیاری که بر زمین افتاده بود می‌کشید و آرام می‌گفت: آرام باش بختیار،‌ اگر کسی تو را اینگونه ببیند چه؟ آرام باش، شرم کن مرد،‌ گریه را بس کن،‌ چه رخ داده که اینگونه هراسانی؟ از پله‌ها پایین آمد و به آن دو نزدیک شد،‌ بختیار گفت: مرا .... به بازی گرفته بود و تمام تنش شروع به لرزیدن کرد... تمام روز از او گریختم... تمام روز،‌ و هر بار برگشتم باز پشت سرم بود... نه مرا می‌گرفت،‌ نه رهایم می‌کرد، نمی‌دانم درین چنته‌ی کهنه چه دارد و با انزجار چنته را رها کرد. مهترش گفت: این که گریستن ندارد، مگر تو گرگ سرد و گرم چشیده نبودی؟ چرا چون کبوتران به خود می‌لرزی؟ بختیار گفت: مرگ،‌ مرگ در دستان او بود،‌ هر چه بیشتر از او دور می‌شدم، خود را بیشتر در دستان مرگ اسیر می‌دیدم.... و از یادآوری‌اش چنان لرزید که بردیا فکر کرد هم‌اکنون است که جان به جان آفرین تسلیم کند. به کنار بختیار رفت،‌ نشست و دستانش را گرفت،‌ گرما و اطمینان،‌ آرام آرام،‌ سراسر وجود دزد هراسان را فراگرفت،‌ن فس‌هایش که عمیق‌تر شد،‌ زیر بازوانش را گرفت و او را بر زمین نشاند، شاه آرام خان گفت: از من چه می‌خواهی؟ می‌خواهی چه کنم؟ بختیار گفت: چنته‌اش را به او بدهید،‌ بخواهید از گناهم در گذرد،‌ خواهش می‌کنم،‌ خواهش می‌کنم و شروع به گریه کرد... دیدن بختیار در آن حال مانند آن بود که بگویند شیری به دام بچه‌ آهویی گرفتار شده، بختیار، دزد دزدان بود و دلیرترین مرد شهر، ‌حتی می‌گفتند از شاه آرام خان نیز دلاورتر است... و اکنون... شاه آرام خان گفت: بهای این کار را می‌دانی؟ اگر چنین کنم دیگر هرگز نخواهی توانست سری میان سرها بلند کنی،‌ همه خواهند گفت بختیار آنقدر مرد نبود که تاوان گناهش را بدهد... نامت تا ابد ننگین خواهد ماند... بختیار گفت می‌دانم اما چاره‌ای ندارم... خان دستتان را می‌بوسم. خان گفت اگر از گناهت نگذشت چه؟ بختیار گفت: می‌گذرد، اگر شما بخواهید می‌گذرد، امانم دهید شاه. این نخستین بار بود که بختیار او را شاه خطاب می‌کرد،‌ گویا تازه به فاصله‌ای که میانشان بود پی‌برده بود.

شاه پس از درنگی کوتاه گفت: بسیار خوب، بردیا، او را ببر و چیزی بده بخورد شاید آرامشش بازگردد.

بردیا چنته را برداشت، سپس به نزد بختیار رفت تا او را از زمین بلند کند. دیدن بردیا و سکونی که در انجام کارها داشت، چیزی بود که شاه هرگز از دست نمی‌داد، نه اگر به اختیار او بود. به میانه‌ی حیاط رسیده بودند که دستانی پرتوان به جنگِ در ِ قدیمی خانه رفتند، صدای در، در تمام خانه پیچید، مردی خشمگین فریاد می‌زد، باز کنید...در را باز کنید...

هر سه،‌ هشیارانه گوش به صدای مرد سپرده بودند، بختیار، بر خود لرزید، اما اینبار او تنها کسی نبود که دستی سرد بر ستون فقراتش انگشت گذاشته بود، شاه آرام خان چشمان بردیا را دید که با نگرانی به در خیره شده است... او که از آغاز، با دیدن چنته پی به همه چیز برده بود، گفت: بختیار را به اندرونی ببر... زود.

دست‌های مرد با خشم بیشتری به در ضربه می‌زدند، بردیا گفت: زود بازخواهم گشت...

شاه به دخترک اشاره کرد که در را باز کند، بی که به بردیا نگاه کند گفت: نه، پس از آن... به اتاقت برو... سرش را پایین انداخت، گویا خود از گفتن آن چه می‌گفت، شرم داشت، ادامه داد: و تا تو را نخواستم بیرون نیا.

بردیا ایستاد،‌ به مهترش نگاه کرد، ایمان داشت که اشتباه شنیده، شاه آرام خان تشر زنان گفت: نشنیدی؟ بردیا که چاره‌ای جز فرمانبری نداشت،‌ چشم گویان دور شد.

اکنون پاسی از شب گذشته بود، نمی‌دانسته چه بر سر بختیار و چنته‌ی دزدیده شده،‌ آمده...چرا روزگار مرد را بر سر راه او قرار می‌داد و باز او را دور می‌کرد؟ نمی‌دانست... به ماه خیره شد، ماه راه زیادی تا کامل شدن داشت،‌ سکوت همه جا را فراگرفته بود، می‌توانست آرامش را لمس کند... نفسی عمیق کشید، بی‌خبری دردناک بود... چاره‌ای نداشت رفت تا به بستر رود مگر با خواب همه چیز را فراموش کند که صدای پایی که دوان دوان به آن سو می‌آمد او را به خود آورد... دخترک پرده را کنار زد، همیشه در اتاقش باز بود و تنها پرده‌ای حاجب او بود، همه این را می‌دانستند... دخترک گفت: جناب بردیا... کمک... بختیار...مرد... شاه آرام خان،... همه چیز وارونه شد... کمک.

هر دو دوان دوان به سوی ایوان رفتند...

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
فسقل‌ترین

سلام. بهتر شده. خسته نباشید. من هم توصیه‌ی خانم شاپرک من باب ویرایش کردن و گیومه گذاشتن و اینا رو تکرار می‌کنم. و اما در مورد خود داستان. همچنان معتقدم این گره شخصیت بردیا بدجور کور است. یعنی به نظرم خیلی غیرعادی است و برخوردش به دیگران همچین نامشخصه. رفتارش گفتارش تاملاتش. نمی‌دونم آیا این میل خودتونه که اینجوری باشه یا شاید هم مشکل بنده‌س که باهاش کنار نمیام. ولی در کل به نظرم خوب است. همچین احساس می‌کنم یک کاراکتر عیارگونه این‌جاها باید باشه و با توجه به علاقه‌ی شخصیم به این نوع کاراکتر، همچنان پیگیر کارتان هستم. با تشکر

سید مهدی موسوی

سلام «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» منتشر شد... انتشارات «سخن گستر» (بخش «این روشنای نزدیک») سالن ناشران عمومی- راهرو 19- غرفه 6 با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن در نمایشگاه کتاب امسال منتظر شماست... ... به روزم با چند عکس و یک عالمه تکه شعر با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب با چند حکایت و ماجرای بامزه و... به روزم و مثل همیشه منتظر شما ... به امید دیدار

دفتر شعر جوان

تورا من چشم در راهم ............................... نمایشگاه بین المللی کتاب نشانی: شبستان راهرو 16 غرفه ی شماره 19 دفتر شعر جوان http://www.poetryoffice.ir/