داستان قهرمانی که...

سلام

امیدوارم بچه‌های میرانشهر، که الآن دیگه پیر شدند، باز هم دوست داشته باشن که این قصه رو بخونن.

 

قسمت چهارم:

صدای پای کسانی که دوان دوان به سوی ایوان می‌رفتند در خانه می‌پیچید. دخترک که دیر متوجه توقف بردیا شده بود، به او برخورد و شرمزده خود را کنار کشید. او را دید که از دریچه‌ای کوچک، ریسمان و ناوکی را بیرون می‌آورد. ریسمان سخت و تابیده بود و ناوک، اگر همانی بود که گمان می‌کرد، زهراندود. بردیا ناوک را در تای لباسش، جایگاهی که از قبل برای آن آماده شده بود، قرار داد و باز شروع به دویدن کرد. دخترک نفس زنان از پی‌اش می‌آمد. به بیست قدمی در ایوان که رسیدند رو به دخترک کرد و با دست او را به سکوت خواند، آرام آرام چون شیری در کمین به در نزدیک شد، پرده را کنار زد و شگفت‌زده به آنچه برابرش بود خیره شد.

بختیار در گوشه‌ای هراسان پشت شاه آرام خان ایستاده بود، شاهی که سخت می‌کوشید مرگ را از مرد دور کند. با یک دستش دست مرد را گرفته بود و می‌کوشید خنجر را از خود و بختیار دور کند دست دیگرش را در برابر بدن ورزیده‌ی مرد گرفته بود تا به بختیار نزدیک نشود. مرد قدرتمند بود و خشم او را نیرومندتر نیز کرده بود، نمی‌دانست تا چند دم دیگر می‌تواند این دو را دور از یکدیگر نگهدارد.

مرد گفت: «برای آخرین بار از شما می‌خواهم... کنار بروید»

شاه گفت: «نمی‌توانم... شما اکنون خشمگینید،....»

مرد گفت: «گفتم کنار بروید، ... این مرد، بزرگترین گنجینه‌ی مرا تباه ساخته... مرگ پادافره کسی است که به نشان خداوندگار من دست زند... بروید کنار...»

و دستش را با خشم بالا آورد... از چشمانش مرگ می‌بارید، خنجر را اکنون نه به قصد بختیار که برای زخم زدن به شاه، تکان می‌داد.

«نمی‌روم...» چشم در چشم یکدیگر، دو مرد، خواهان شکست دادن دیگری، نیروی خود را به کار می‌بستند... دیرگاهی بود که هیچکدام به چنین مبارز توانمندی برخورد نکرده بود، هر دو بختیار را از یاد برده بودند... میل به نبرد و پیروزی بر دشمنی توانا، آن‌دو را بر آن می‌داشت تا تمام توان خود را به کار گیرند. شاه آرام خان بی‌سلاح بود و مرد در به کار بردن خنجر چون تمام پهلوانان کهن، چیره دست. دستش را با تقلای بسیار از دست میزبان بیرون کشید، هر دو کمی از دیگری فاصله گرفتند. به گرد مرکزی ناپیدا می‌گردیدند و چشم به راه دمی مناسب تا حمله کنند... صدایی از پشت پرده آمد، شاه آرام خان، ناخودآگاه سربرگردانید تا دلیل آن را دریابد... مرد که تنها به شکست دادن میزبان می‌اندیشید، بی‌توجه به آنچه می‌گذرد،پیش آمد تا از این دم کوتاه بی‌خبری،‌ بهترین استفاده را ببرد...درست زمانی که میهمان در پی وارد کردن زخمی کاری بود، کسی به میان آن دو پرتاب شد و به سختی به زمین خورد. هر دو، شگفت‌زده برجا ماندند و به بختیار که اکنون بر زمین افتاده بود، نگاه کردند. بردیا با ریسمان به سمت بختیار آمد. در کنارش زانو زد و به چابکی دستانش را با ریسمان تابیده بست. پس از آن ایستاد و با چشمانی تنگ کرده به مرد رو کرد و گفت: «این مرد از آن شماست... » شاه آرام خان گفت:«چه می‌گویی؟ این مرد...»

بختیار با صدایی آرام گفت:«در پیمان... اگر به خواسته‌ آسیب رسد... امانی نخواهد بود...»

بردیا گفت:«روا نیست بیش ازین برای این مرد، جان خود را به خطر بیندازید...»

میهمان به سمت بختیار رفت، خنجر در دستان قدرتمندش تشنه‌ی خون بود. بردیا گفت:«این دزد زمانی برای خود مردی بوده، باید که مرگش درخور نامش باشد، سه روز دیگر، در میدان بزرگ شهر، او را هر گونه که می‌خواهید، بکشید. تا آن روز، در زندان خواهد ماند.» و به چشمان مرد خیره شد، آتشی فروزان در نگاهش شعله می‌کشید، مرد دستش را پایین انداخت، رو به شاه آرام خان کرد و گفت:«سه روز دیگر، پیمان ببندید که او نخواهد گریخت و سه روز دیگر در میدان خواهد بود...» بختیار گفت:«نخواهم گریخت» و به شاه نگاه می‌کرد... شاه سرش را تکان داد، به بختیار اعتماد داشت،‌«او را به زندان آب ببر» بردیا دست بر چشمان برد و با بختیار رفت.

زندان آب،‌ در ایوان شرقی، در کنار آب انباری بود که تنها شاه آرام خان از آب آن می‌نوشید. پله‌های آب انبار، کج و زیاد بودند، بردیا پیشاپیش با مشعلی به دست حرکت می‌کرد و بختیار از پی‌اش می‌آمد... بختیار گفت:«نمی‌ترسی تو را به پایین بیندازم و فرار کنم؟» بردیا پاسخ داد:«نه» بختیار که می‌خواست سر گفتگو را باز کند، با این جواب سرد، ساکت شد، زندان آب، نامی بود که تا به حال نشنیده بود، نه تنها او، بلکه هیچ مرد آزادی که در شهر زندگی می‌کرد نمی‌دانست چنین جایی وجود دارد... ایوان شرقی، تماما از آن شاه آرام خان بود، کم بودند کسانی که پا به آن گذاشته بودند و از آن میان، هیچ یک به زندان نرفته بودند... پله‌ها پس از زمانی که بی‌پایان به نظر می‌رسید، تمام شد، راهی باریک پیش رویشان قرار داشت، راهی که میان دیوار و آب سرد آب‌انبار، به سوی تاریکی کشیده می‌شد. لرزش آتش بر روی آبی که با نسیم ملایم شامگاهی می‌لرزید، بیش از آنکه زیبا باشد، هولناک بود. بختیار گفت:«چه هوای سردی...» بردیا، خاموش به جلو حرکت می‌کرد، سر ریسمان بر روی زمین می‌کشید، بختیار فکر کرد«رنج گرفتن ریسمان را هم به خود نمی‌دهد، از کجا می‌داند از پی‌اش خواهم رفت؟ چرا هراسان نیست، هر چه باشد از او در مردی و جنگاوری برترم...» نور داشت کم کم دور می‌شد، بختیار شتاب بیشتری به گام‌هایش داد... 

هر دو ایستاده بودند، بردیا کلید را در قفل چرخاند، مشعل به دست بختیار بود و به قفل نگاه می‌کرد، با خود اندیشید، زیباست، و بسیار گران‌قیمت، مانندش را در هیچ‌کجا ندیده بود، پس شاه شب، اینگونه از میهمانان ویژه‌ی خود پذیرایی می‌کرد. در با ناله باز شد، بردیا کنار رفت تا بختیار به درون برود، اما برخلاف انتظار بختیار، در بسته نشد، بردیا نیز به درون آمده بود، مشعل را از او گرفت و در جایگاه گذاشت، نور مشعل، زنجیرهایی که در تاریکی بودند را روشن کرد. بردیا گفت:‌«جامه ات...» بختیار شگفت زده به او نگاه کرد گفت:«گفتم که نخواهم گریخت...» بردیا گفت:«جامه‌ات را بکن بختیار، نیک می‌دانی که در آن جامه، چه داری» بختیار گفت:«من از آنها استفاده نخواهم کرد، که اگر می‌خواستم بگریزم، در پلکان تو را بر زمین زده بودم» بردیا گفت:«و پیش از آنکه به بالا برسی، کشته می‌شدی...اگر قصد گریز نداری، جامه‌ات را به من بده»  بختیار،‌دلگیر از سردی جوان، ردا و پیراهنش را به بردیا داد،‌ و پس از آن به سمت زنجیرها رفت، می دانست بردیا، دست‌هایش را خواهد بست...

بردیا به بختیار که اکنون به زنجیر کشیده شده بود، نگریست، پشت چشمان سرد و خاموشش، هیچ چیز وجود نداشت... با خود فکر کرده بود،‌ اینکه بختیار دلگیر شود، بهتر از آنست که آبروی خداوندگارمان برود... هوا سرد بود، بختیار باز دم خود را می‌دید که پیش رویش به ابری سفید، تبدیل می‌شود... بردیا پشتش را به زندانی کرد، مشعل را برداشت و دور شد. تاریکی و سرما،‌به پیشباز مهمان تازه رسیده‌ی خود رفتند.

کمی در میان راه ایستاد، نگاه بختیار، هنوز آزارش می‌داد، سرش را تکان داد،‌ با خود گفت، این خواسته‌ی آرام خان بود، اگر نه دستور نمی‌داد که بختیار را به این زندان بیاورند، و او هر چه شاه می‌گفت انجام می‌داد، حتی اگر بهایش از دست دادن تنها کسی باشد که از او بیزار نبود...

 

شاه آرام خان گفته بود: «روزی سخت بر شما گذشته، بیایید شب را به شادی سپری کنیم» خانه‌ی زیبایش را به او نشان داده بود و در آخر او را به ایوان شرقی آورده بود. ایوان شرقی، چشم و چراغ شاه بود، دیوارهایش همه با نبردافزارهای پرآوازه، پوشیده شده بود، شمشیرها،‌نیزه‌ها، کمان‌های تابیده، سپرهای هفت لایه و دشنه‌های زیبا، همه و همه زیر نور مشعل‌های فراوان، می درخشیدند...

چشمان مرد، از دیدن گنجینه‌ای به این پربهایی درخشید. دیدن تیغ‌هایی که روزگاری در دست مردان بزرگ بودند و بزرگی آفریدهبودند، خون مرد را به جوش آورد. گویا بار خستگی سال‌ها از دوشش برداشته می‌شد، داشت کم کم چیزی را به یاد می‌آورد که سال‌ها بود آن را فراموش کرده بود، لذت خطر و میل به بزرگی... پس از نابود شدن پادشاهی مرزداران، او که خود را گناهکار می‌دانست، سال‌ها سرگردان بود تا شاید بتواند گنجینه‌ی گمشده‌ی خاندان فروپاشیده را بیابد، اما هر چه بیشتر جسته بود، کمتر یافته بود. امیدش به داستان گیو  و کیخسرو بود، با این تفاوت که گیو هفت سال گشت و او سیزده سال... چند روز دیگر، سال ‌چهاردهم آغاز می‌شد بی‌آنکه امیدی به یافتن شاهزاده داشته باشد.

در برابر یکی از دیوار‌ها ایستاد و شمشیری که پیش رویش بود را برداشت،‌ شمشیر سنگین بود، غلافی سیاه داشت با نگین‌هایی از یاقوت سرخ، وحشی بود و سرکش. تیغ را از غلاف بیرون آورد، برق شمشیر، او را به یاد نگاه بردیا انداخت، آتش چشمانش و شوری که او را وادار به تسلیم کرده بود... به شمشیر خیره بود، از پشت صدای پایی به گوشش رسید، و صدای شاه آرام خان را شنید که «کلید را به مهمان بزرگوار ما بده». همچنان به شمشیر خیره بود، شمشیر از آن فرهاد دیوگیر بود، خود، سال ها پیش این شمشیر را دیده بود، در خانه ی هورام، اما شمشیر اینجا چه می کرد؟ شمشیری که تیغه اش هرگز کند نمی شد، دستش را با احتیاط به سمت تیغه ی شمشیر برد، بردیا به او رسیده بود و منتظر او که روی برگرداند، دستش به آرامی لبه ی شمشیر را لمس کرد، اما تیغ دستش را نبرید، بیشتر فشار داد، در کمال تعجب تیغ دستش را نمی برید، بردیا گفت:«هوای اینجا تمام تیغ ها را کند می کند» سر برگرداند و به چشمان بردیا نگاه کرد که دیگر خاموش و سرد و مرده بودند... تیغ را در نیام کرد و گفت:«بله، هیچ شمشیری اینجا برنده نخواهد ماند»

/ 2 نظر / 17 بازدید
فسقل‌ترین

سلام. به نظرم میاد که بد نیست به خاطر این که نویسنده این بچه‌های میرانشهر رو انقزه اذیت می‌کنن و کاری کردن که در آغاز کودکی پیر بشن، این دفعه نظری راجع به داستان ندیم. صد البته شایسته‌ است رساله‌ای همچین پربار مزین به متلک‌های آب‌دار برای این نویسنده‌ی فراموش‌کار بنویسیم ولی خب، ساعتی از افطار گذشته و چندان حسش نیست. دیگه ماه مبارک هم هست و محذوریتی هست برای اذیت کردن. ولی جناب ساما خان خانم، این طوری فاصله می‌افته بین داستانا، یخده سررشته‌ش از دست می‌ره ها! حالا خواننده که هیچ ولی فکر می‌کنم این آفت خودتون رو هم تهدید می‌کنه. کما این که بردیای این قسمت با بردیاهای قبلی فاصله داشت. درسته یخده آدمی‌زادگونه‌تر بود ولی به هر حال. فعلاً همینو از ما قبول کنید، تا کمی فشار بیارم بلکه یه گیری، ایراد بنی‌اسرائیلی، دستاویزی برای نظر دادن پیدا کنم. با تشکر

محمود

سلام بانو هوا. دیگه شعر نمی گین؟ قبلا هم به جز قصه شعر هم می گفتین.