بانو هوا قصه مي گويد


منوی وبلاگ
هانيه سادات سرکی

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
هانيه سادات سرکی


آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
خرداد ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
اردیبهشت ۸٧
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤


لینک دوستان
باران بی هنگام--- کیانا جونم
من ِ قهرمان
لبخند عامیانه شعر--- پدیده، گلم
مترسک آبپاش به دست
نامه هایی بر باد
در انتظار آفتاب
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند
عین، شین، قاف...(داش میتی)
دل نوشت : سوگل ِ گل گل:)
گروه تحقیقاتی میوز
آکادمی فانتزی عزیز
آن سوی گنجه --- یک فروند جن خانگی :)
سیاه قلب
شاپرک
طراح قالب : هانیه

  RSS 2.0  


خداحافظی

این هدیه است به خاله کوچیکه که جای بزرگی تو قلب ما داره...

از دیدرسش دور می شوی.  

آغوش هم که بگشاید

به دستت نخواهد آورد

                               در...


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/٧/٤


یاس

سلام

بعد مدت‌ها، شعر گفتم، دیدم بد نیست بذارمش روی وبلاگ ;)

1-

من

یک اشتباهِ

             مرتکب شده‌ام؛

مثل درختی بالیده

بر دهانه‌ی آتش‌فشانی فعال...

 

2- 

از حیز انتفاع ساقط شده‌ام،

چون کنده‌ای بزرگ

در جنگل بهار-زده...

 

پ.ن. دو تا شعر پشت سر هم نیستند.


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۳/٢٠


گمشده

سلام

این مطلبی که دارم می نویسم نه داستانه، نه شعره، یه ریزه دلتنگیه که سرریز کرده و باید یه جا نوشته می شد تا منو غرق نکنه، -اگه می خوای سیل خونه ات رو خراب نکنه، باید قبل از رسیدن به خونه ات، جریانش رو به یه طرف دیگه هدایت کنی- البته باید امیدوار باشی که خونه ی یکی دیگه اونجا نباشه ;) 

اگه گم بشی چی کار می کنی؟ وقتی بچه بودم، یه بار تو راهپیمایی گم شدم، یه لحظه دستم چادر مادرم را ول کرد و بعد، اشتباهی، چادر یه زن دیگه رو گرفت، یه زنی که فقط چادرش شبیه مادرم بود... فکر کنید یه بچه، میون یک عالمه آدم، می فهمه اینی که فکر می کرده مامانشه، مامانش نیست، حالا همه ی زن های چادری عین هم می مونن، نمی تونه صورتاشون رو ببینه، نمی تونه چون قدش کوتاس و همه بلندن، خیلی خیلی بلندتر از اون و زیاد و اصلا این بچه رو نمی بینن، حتی آسمون هم از بین چادرهای زیاد و سرهای آدم ها خوب دیده نمی شه... خیلی ترسیده بودم، هیچ کاری ازم بر نمی اومد، کل ماجرا فکر کنم پنج دقیقه هم نشد اما هنوز خاطره اش زنده است، کسی که پیدام کرد بابام بود، بابای بلند قدم که قدش از همه ی خانومایی که اونجا بودن بلندتر بود و نگاهش از همه مهربونتر، و بعد از پیدا کردن من، منو رو دوشش گذاشت، حالا کسی که به همه چیز احاطه داشت، من بودم ، از بالای شونه های بابا، آسمون رو بدون اونکه تیکه تیکه شده باشه با سر و بدن آدم های دیگه، می شد راحت دید، و خیابون رو که پر شده بود از مردم... 

حالا من دوباره گمشدم، اینبار میون خودم، خیابونی که خودم انتخاب کردم و الکی با چیزای بی اهمیت شلوغش کردم، میون خیابونی که زندگیمه و پر از دو راهی و سه راه و  دور برگردون، بابام به این خیابون دسترسی نداره، و من که فکر می کردم خودمم دارم همه چیزو انتخاب می کنم، یهو می بینم که دستی که گرفتم، دست یه دوست نیست، باز فراموش کردم قولی که داده بودم رو، «ای انسان آیا تو را نگفتیم که شیطان را پرستش نکن؟» حالا همه چیز برعکس شده، آسمون اینجا پاره پاره است، راهی به سوی خورشید نیست و من بین سیاهی حجاب ها گم شدم، بابای کودکی هام به این خیابون دسترسی نداره، می ترسم، وایمیسم (این همون می ایستم ورژن بچه محلی اش هست ها) سر جام میخکوب ، ترسیده و هاج و واج، هیچ کس اینجا نیست که نجاتم بده، کمکم کنه، این خیابون رو خلوت کنه، جز یه نفر، «ای پدر ما برای گناهان ما استغفار کن که همانا ما خطاکاریم» یه پدر دیگه، یه پدر مهربون دیگه هست، که همیشه داره به این خیابونا نگاه می کنه، بچه هاش رو می بینه که اشتباهی دست باباهای اشتباهی رو گرفتن و دارن تو مسیرهای اشتباهی می رن، و اصلا صداش رو نمی شنون... یه پدری که منتظره بچه ها دستشون رو از دست الکی ها، بکشن بیرون و حیرون به آسمون نگاه کنن، منتظره که اونا صداش کنن تا بیاد و نجاتشون بده، رو دوشش بنشونتشون و آسمون رو نشونشون بده، یه پدر دیگه اونجا هست، اما این ترس همیشه وجود داره، نکنه نخواد منو ببینه، نکنه من خودم اونقدر کج رفتم که شدم یه آدم اشتباهی که داره بچه ها رو به راه های اشتباهی می کشونه... ولی نمی خوام به این ترسه گوش بدم، هر چی باشه من هنوز یه بچه ام، یه بچه که از قرن ها پیش یتیم شده و زیر دست این و اون بزرگ شده... یه بچه که الآن منتظره باباش پیداش کنه... منتظره... منتظره...

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا انالله یجزی المتصدقین...

 


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/۸/٢۱


انکار

سلام

نمی دونم چرا ولی خیلی وقته شعر نگفتم، چند دلیل می تونه داشته باشه، خیلی وقته به خودم فرصت آزاد فکر کردن را ندادم، یا خیلی وقته خیلی ناراحت نبودم یا خیلی وقته که ... نمی دونم... (نکته: از تکرار خیلی، خیلی خوشم می آد پس اعتراض وارد نیست...)

 

این یه شعر بعد مدت ها:

 

خنده ام را باور نکن

دهانم را دزدیده

دیوانه ی تازه به دوران رسیده

 

و راستی یه چیز دیگه، من این شعر رو یک جا خوندم و همه خیلی حالم رو گرفتند ولی از انجا که من همچنان معتقدم این شعر یکی از بهترین شعرهای منه، اینجا می ذارمش تا آیندگان (به ایهامش دقت شود لطفا) نظرشون رو بدن ;)

 

قبای غبار بر تن آسمان-

گفت:«کم من فئة قلیلة

کم من... فئة قلیلة

کم... من... فئة ...قلیلة*»

 

آری،

    کم می‌شود که گروهی اندک

                              کم می شود...

-رد خون بر ردای دشت-

 

 

*اشاره به آیه ی قرآن: «کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله، والله مع الصابرین» بقره، 249 به این معنی که چه بسیار که گروهی اندک بر گروهی بسیار، پیروز شدند به خواست خدا، و خدا با صابران است.

 

خدایی خیلی قشنگه دیگه نه؟!! (یادداشتی از حسن خودپسند -کپی رایت بای دایی محمد!!)

 


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/٦/٢٤


داستان قهرمانی که...

سلام

امیدوارم بچه‌های میرانشهر، که الآن دیگه پیر شدند، باز هم دوست داشته باشن که این قصه رو بخونن.

 

قسمت چهارم:

صدای پای کسانی که دوان دوان به سوی ایوان می‌رفتند در خانه می‌پیچید. دخترک که دیر متوجه توقف بردیا شده بود، به او برخورد و شرمزده خود را کنار کشید. او را دید که از دریچه‌ای کوچک، ریسمان و ناوکی را بیرون می‌آورد. ریسمان سخت و تابیده بود و ناوک، اگر همانی بود که گمان می‌کرد، زهراندود. بردیا ناوک را در تای لباسش، جایگاهی که از قبل برای آن آماده شده بود، قرار داد و باز شروع به دویدن کرد. دخترک نفس زنان از پی‌اش می‌آمد. به بیست قدمی در ایوان که رسیدند رو به دخترک کرد و با دست او را به سکوت خواند، آرام آرام چون شیری در کمین به در نزدیک شد، پرده را کنار زد و شگفت‌زده به آنچه برابرش بود خیره شد.

بختیار در گوشه‌ای هراسان پشت شاه آرام خان ایستاده بود، شاهی که سخت می‌کوشید مرگ را از مرد دور کند. با یک دستش دست مرد را گرفته بود و می‌کوشید خنجر را از خود و بختیار دور کند دست دیگرش را در برابر بدن ورزیده‌ی مرد گرفته بود تا به بختیار نزدیک نشود. مرد قدرتمند بود و خشم او را نیرومندتر نیز کرده بود، نمی‌دانست تا چند دم دیگر می‌تواند این دو را دور از یکدیگر نگهدارد.

مرد گفت: «برای آخرین بار از شما می‌خواهم... کنار بروید»

شاه گفت: «نمی‌توانم... شما اکنون خشمگینید،....»

مرد گفت: «گفتم کنار بروید، ... این مرد، بزرگترین گنجینه‌ی مرا تباه ساخته... مرگ پادافره کسی است که به نشان خداوندگار من دست زند... بروید کنار...»

و دستش را با خشم بالا آورد... از چشمانش مرگ می‌بارید، خنجر را اکنون نه به قصد بختیار که برای زخم زدن به شاه، تکان می‌داد.

«نمی‌روم...» چشم در چشم یکدیگر، دو مرد، خواهان شکست دادن دیگری، نیروی خود را به کار می‌بستند... دیرگاهی بود که هیچکدام به چنین مبارز توانمندی برخورد نکرده بود، هر دو بختیار را از یاد برده بودند... میل به نبرد و پیروزی بر دشمنی توانا، آن‌دو را بر آن می‌داشت تا تمام توان خود را به کار گیرند. شاه آرام خان بی‌سلاح بود و مرد در به کار بردن خنجر چون تمام پهلوانان کهن، چیره دست. دستش را با تقلای بسیار از دست میزبان بیرون کشید، هر دو کمی از دیگری فاصله گرفتند. به گرد مرکزی ناپیدا می‌گردیدند و چشم به راه دمی مناسب تا حمله کنند... صدایی از پشت پرده آمد، شاه آرام خان، ناخودآگاه سربرگردانید تا دلیل آن را دریابد... مرد که تنها به شکست دادن میزبان می‌اندیشید، بی‌توجه به آنچه می‌گذرد،پیش آمد تا از این دم کوتاه بی‌خبری،‌ بهترین استفاده را ببرد...درست زمانی که میهمان در پی وارد کردن زخمی کاری بود، کسی به میان آن دو پرتاب شد و به سختی به زمین خورد. هر دو، شگفت‌زده برجا ماندند و به بختیار که اکنون بر زمین افتاده بود، نگاه کردند. بردیا با ریسمان به سمت بختیار آمد. در کنارش زانو زد و به چابکی دستانش را با ریسمان تابیده بست. پس از آن ایستاد و با چشمانی تنگ کرده به مرد رو کرد و گفت: «این مرد از آن شماست... » شاه آرام خان گفت:«چه می‌گویی؟ این مرد...»

بختیار با صدایی آرام گفت:«در پیمان... اگر به خواسته‌ آسیب رسد... امانی نخواهد بود...»

بردیا گفت:«روا نیست بیش ازین برای این مرد، جان خود را به خطر بیندازید...»

میهمان به سمت بختیار رفت، خنجر در دستان قدرتمندش تشنه‌ی خون بود. بردیا گفت:«این دزد زمانی برای خود مردی بوده، باید که مرگش درخور نامش باشد، سه روز دیگر، در میدان بزرگ شهر، او را هر گونه که می‌خواهید، بکشید. تا آن روز، در زندان خواهد ماند.» و به چشمان مرد خیره شد، آتشی فروزان در نگاهش شعله می‌کشید، مرد دستش را پایین انداخت، رو به شاه آرام خان کرد و گفت:«سه روز دیگر، پیمان ببندید که او نخواهد گریخت و سه روز دیگر در میدان خواهد بود...» بختیار گفت:«نخواهم گریخت» و به شاه نگاه می‌کرد... شاه سرش را تکان داد، به بختیار اعتماد داشت،‌«او را به زندان آب ببر» بردیا دست بر چشمان برد و با بختیار رفت.

زندان آب،‌ در ایوان شرقی، در کنار آب انباری بود که تنها شاه آرام خان از آب آن می‌نوشید. پله‌های آب انبار، کج و زیاد بودند، بردیا پیشاپیش با مشعلی به دست حرکت می‌کرد و بختیار از پی‌اش می‌آمد... بختیار گفت:«نمی‌ترسی تو را به پایین بیندازم و فرار کنم؟» بردیا پاسخ داد:«نه» بختیار که می‌خواست سر گفتگو را باز کند، با این جواب سرد، ساکت شد، زندان آب، نامی بود که تا به حال نشنیده بود، نه تنها او، بلکه هیچ مرد آزادی که در شهر زندگی می‌کرد نمی‌دانست چنین جایی وجود دارد... ایوان شرقی، تماما از آن شاه آرام خان بود، کم بودند کسانی که پا به آن گذاشته بودند و از آن میان، هیچ یک به زندان نرفته بودند... پله‌ها پس از زمانی که بی‌پایان به نظر می‌رسید، تمام شد، راهی باریک پیش رویشان قرار داشت، راهی که میان دیوار و آب سرد آب‌انبار، به سوی تاریکی کشیده می‌شد. لرزش آتش بر روی آبی که با نسیم ملایم شامگاهی می‌لرزید، بیش از آنکه زیبا باشد، هولناک بود. بختیار گفت:«چه هوای سردی...» بردیا، خاموش به جلو حرکت می‌کرد، سر ریسمان بر روی زمین می‌کشید، بختیار فکر کرد«رنج گرفتن ریسمان را هم به خود نمی‌دهد، از کجا می‌داند از پی‌اش خواهم رفت؟ چرا هراسان نیست، هر چه باشد از او در مردی و جنگاوری برترم...» نور داشت کم کم دور می‌شد، بختیار شتاب بیشتری به گام‌هایش داد... 

هر دو ایستاده بودند، بردیا کلید را در قفل چرخاند، مشعل به دست بختیار بود و به قفل نگاه می‌کرد، با خود اندیشید، زیباست، و بسیار گران‌قیمت، مانندش را در هیچ‌کجا ندیده بود، پس شاه شب، اینگونه از میهمانان ویژه‌ی خود پذیرایی می‌کرد. در با ناله باز شد، بردیا کنار رفت تا بختیار به درون برود، اما برخلاف انتظار بختیار، در بسته نشد، بردیا نیز به درون آمده بود، مشعل را از او گرفت و در جایگاه گذاشت، نور مشعل، زنجیرهایی که در تاریکی بودند را روشن کرد. بردیا گفت:‌«جامه ات...» بختیار شگفت زده به او نگاه کرد گفت:«گفتم که نخواهم گریخت...» بردیا گفت:«جامه‌ات را بکن بختیار، نیک می‌دانی که در آن جامه، چه داری» بختیار گفت:«من از آنها استفاده نخواهم کرد، که اگر می‌خواستم بگریزم، در پلکان تو را بر زمین زده بودم» بردیا گفت:«و پیش از آنکه به بالا برسی، کشته می‌شدی...اگر قصد گریز نداری، جامه‌ات را به من بده»  بختیار،‌دلگیر از سردی جوان، ردا و پیراهنش را به بردیا داد،‌ و پس از آن به سمت زنجیرها رفت، می دانست بردیا، دست‌هایش را خواهد بست...

بردیا به بختیار که اکنون به زنجیر کشیده شده بود، نگریست، پشت چشمان سرد و خاموشش، هیچ چیز وجود نداشت... با خود فکر کرده بود،‌ اینکه بختیار دلگیر شود، بهتر از آنست که آبروی خداوندگارمان برود... هوا سرد بود، بختیار باز دم خود را می‌دید که پیش رویش به ابری سفید، تبدیل می‌شود... بردیا پشتش را به زندانی کرد، مشعل را برداشت و دور شد. تاریکی و سرما،‌به پیشباز مهمان تازه رسیده‌ی خود رفتند.

کمی در میان راه ایستاد، نگاه بختیار، هنوز آزارش می‌داد، سرش را تکان داد،‌ با خود گفت، این خواسته‌ی آرام خان بود، اگر نه دستور نمی‌داد که بختیار را به این زندان بیاورند، و او هر چه شاه می‌گفت انجام می‌داد، حتی اگر بهایش از دست دادن تنها کسی باشد که از او بیزار نبود...

 

شاه آرام خان گفته بود: «روزی سخت بر شما گذشته، بیایید شب را به شادی سپری کنیم» خانه‌ی زیبایش را به او نشان داده بود و در آخر او را به ایوان شرقی آورده بود. ایوان شرقی، چشم و چراغ شاه بود، دیوارهایش همه با نبردافزارهای پرآوازه، پوشیده شده بود، شمشیرها،‌نیزه‌ها، کمان‌های تابیده، سپرهای هفت لایه و دشنه‌های زیبا، همه و همه زیر نور مشعل‌های فراوان، می درخشیدند...

چشمان مرد، از دیدن گنجینه‌ای به این پربهایی درخشید. دیدن تیغ‌هایی که روزگاری در دست مردان بزرگ بودند و بزرگی آفریدهبودند، خون مرد را به جوش آورد. گویا بار خستگی سال‌ها از دوشش برداشته می‌شد، داشت کم کم چیزی را به یاد می‌آورد که سال‌ها بود آن را فراموش کرده بود، لذت خطر و میل به بزرگی... پس از نابود شدن پادشاهی مرزداران، او که خود را گناهکار می‌دانست، سال‌ها سرگردان بود تا شاید بتواند گنجینه‌ی گمشده‌ی خاندان فروپاشیده را بیابد، اما هر چه بیشتر جسته بود، کمتر یافته بود. امیدش به داستان گیو  و کیخسرو بود، با این تفاوت که گیو هفت سال گشت و او سیزده سال... چند روز دیگر، سال ‌چهاردهم آغاز می‌شد بی‌آنکه امیدی به یافتن شاهزاده داشته باشد.

در برابر یکی از دیوار‌ها ایستاد و شمشیری که پیش رویش بود را برداشت،‌ شمشیر سنگین بود، غلافی سیاه داشت با نگین‌هایی از یاقوت سرخ، وحشی بود و سرکش. تیغ را از غلاف بیرون آورد، برق شمشیر، او را به یاد نگاه بردیا انداخت، آتش چشمانش و شوری که او را وادار به تسلیم کرده بود... به شمشیر خیره بود، از پشت صدای پایی به گوشش رسید، و صدای شاه آرام خان را شنید که «کلید را به مهمان بزرگوار ما بده». همچنان به شمشیر خیره بود، شمشیر از آن فرهاد دیوگیر بود، خود، سال ها پیش این شمشیر را دیده بود، در خانه ی هورام، اما شمشیر اینجا چه می کرد؟ شمشیری که تیغه اش هرگز کند نمی شد، دستش را با احتیاط به سمت تیغه ی شمشیر برد، بردیا به او رسیده بود و منتظر او که روی برگرداند، دستش به آرامی لبه ی شمشیر را لمس کرد، اما تیغ دستش را نبرید، بیشتر فشار داد، در کمال تعجب تیغ دستش را نمی برید، بردیا گفت:«هوای اینجا تمام تیغ ها را کند می کند» سر برگرداند و به چشمان بردیا نگاه کرد که دیگر خاموش و سرد و مرده بودند... تیغ را در نیام کرد و گفت:«بله، هیچ شمشیری اینجا برنده نخواهد ماند»


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/٦/٢


 

سلام

از تاخیر عذرخواهی می‌کنم نمایشگاه کتاب برای آدم زندگی نمی‌ذاره که دییییی

 

بخش سوم:

 

در که باز شد، مرد به چابکی به درون آمد، مستقیم به سمت دری رفت پنهان که به اندرونی ختم می‌شد. شاه،‌ به آرامی خود را بر سر راه مرد قرار داد، با بازوان گشاده و لبخندی درخور بازرگانان... مرد ناگزیر ایستاد، خانه‌خدای، گفت: به خانه‌ی من خوش‌آمدید... مرد نگاهی به میزبان انداخت، آتشی که تا دمی پیش در او شعله می‌کشید،‌ ناگهان خاموش شد،‌ شانه‌هایش افتاد و آرام گفت: چنته‌ام... چنته‌ام در اینجاست... میزبان گفت: و به شما داده خواهد شد... مرد با نگرانی به میزبان خیره شد، میزبان با نگاهی باورمند،‌ به سوال نگاهش پاسخ داد... و آرام گفت: سخنم را باور کنید،‌ خواهش می‌کنم... نگاهشان زمانی دراز، گره خورده باقی ماند... هر دو درون دیگری را می‌کاویدند،‌ و به سایه روشن‌های وجود دیگری، نگاه می‌کردند... در پایان، مرد سرش را به زیر انداخت، پس از درنگی کوتاه گفت: باشد،‌ باورتان می‌کنم... میزبان شاد از فتح نخستین در دژ، میهمان را به ایوان برد...

اکنون که بردیا نبود، پذیرایی تنها بر دوش دخترک بود، دو مرد نشسته بودند و دخترک ترسیده از آنها، سریع و بی‌صدا پذیرایی می‌کرد، اکنون می‌دانست چرا بختیار چنین از خود بی‌خود شده.

میزبان گفت: به شهر ما خوش آمدید... مرد لبخند تلخی زد... میزبان گفت: بی‌شک شما مردی قدرتمندید، چه به چنین شهری بی هیچ سلاحی، بی حتی ناوکی کوچک آمده‌اید و باز اینچنین دزدی زبردست را اسیر ترسی جانکاه کرده‌اید... سال‌ها مردی چون شما قدم به این خاک نگذاشته بود.

مرد با خود فکر کرد،‌نگاه تیزبینی دارد... گفت: من هرگز خواهان آزار او نبودم... تنها می‌خواستم بخت پشیمان شدن را از او نگیرم. می‌خواستم خود چنته را به من بازگرداند.

میزبان مهمان را برانداز کرد، مردی بود میان‌سال،‌با موهایی پرپشت، مشکی با رگه‌هایی از نقره، معدنی کهنه را می‌مانست که نقره‌های دیواره‌هایش هنوز، یادآور دوران طلایی شکوهش بودند. سبیلی به سبک پهلوانان باختری داشت،‌تابیده و بلند، صورتش ملتهب از خورشید بی‌رحم جنوب بود... سینه‌ای ستبر و بازوانی گره خورده داشت... با خود فکر کرد نیرومند است،‌ نگاهش سرد و برنده بود، لب‌هایش را به هم فشرده بود و با دقتی مشابه، خدای‌خانه را بررسی می‌کرد. لباس سواران را پوشیده بود گرچه به این سرزمین جز به یاری پا نمی‌توان آمد... بی ‌شک پهلوانی کهن بود، پیرو آیین باستان، پهلوانی بی‌پشتوانه، قهرمانی بی‌غرور که دست تقدیر او را به این سرزمین کشانده بود... میزبان بلند شد، گفت: خواسته‌ی شما برآورده خواهد شد... و از ایوان به درون رفت.

دخترک لرز لرزان در ایوان ماند، می‌دانست دور از ادب است که میهمان را به خود رها کند، کاش بردیا آنجا بود... صدای مرد او را از جا تکان داد: بانو،‌... بانو اینجا خانه‌ی چه کسی است؟ تا به حال،هیچ کس، حتی بردیای مهربان نیز او را بانو نخوانده بود... سرخ شد و شاد، پشتش را به مرد کرد و گفت: این‌ خانه، این شهر همه از آن شاه آرام خان است...

مرد گفت: شاه آرام خان؟ دختر گفت: بله... او خداوندگار این سرزمین است. مرد گفت: شنیده بودم این زمین از آن هیچ کس نیست، سرزمینی است رها از بند شاهان. دختر گفت:‌اینگونه بود، اما بهای این رهایش،‌ترس و درد و مرگ بود، آیینی نبود و دلسوزی و جوانمردی از یادها رفته بود... بادهای سخت، شن‌های گرم را به صورت مردمان می‌زدند، هیچ درختی، گلی گیاهی نبود،‌تنها شن‌های روان پاسخ زمین بودند به دست‌های نیازمند... در این زمان بود که او آمد، کسی نام راستینش را نمی‌داند، آمد با کودکی در کنارش، زمین آرام شد، شن‌ها سرگردانی را رها کردند و شهر رونق یافت...

مرد گفت: باید دزدی چیره دست باشد... دختر گفت: بسیار،‌ هیچ کس چون او نیست... و باز روزگار از دزدی نمی‌گذراند و دست به خواسته‌ی مردم نمی‌زند و ... سرخ شد و به آرامی گفت: مهربان است...

مرد گفت: عیاری بزرگ است، شاه آرام شما...

«عیار نیستم» این را میزبان از پشت پرده‌ی درگاه گفت و به ایوان شد.«خودخواه‌تر از آنم که عیار باشم... و نیز روزگار سر جنگ با بزرگان دارد...هورام، فرزین، ‌همه را از ما گرفتند»

مرد گفت:«فرزین هم؟ چه می‌گویید؟ چه بر سر او آمده؟»

«از دست رفته است»

«و شهرش؟» نفسش گرفته بود... دهانش خشک شده بود... این چه زمانه‌ی نفرین شده ای بود؟

«چون من به آنجا رسیدم، کسی زنده نمانده بود»

«چگونه؟ چگونه ممکن است؟ فرزین سوگندهای سخت خورده بود برای حفظ شهر»

«مرد هر چه بزرگ هم که باشد،‌چون به دام مرگ درافتد،‌ از هیچ، ‌حتی خودش نیز نمی‌تواند حفاظت کند... شهر را یکسره به آتش کشیده بودند...»

«آتشی که گرما بخش بود، اکنون چه هستی سوز شده...»

خواست در جواب بگوید در سرزمینی که میرانشاه می‌کشند، کشتن یک دو پهلوان کاری ساده است، اما، سکوت کرد، هنوز مرد را نمی‌شناخت، از اسب افتادگان، ساده به دام شاه شب می‌افتادند... بختیار به ایوان وارد شد،‌ با شانه‌هایی افتاده و سر به گریبان... چه سخت بود مجاب کردن او که بیاید و خود چنته را به مرد بازدهد... بختیار نمی‌دانست که اگر حریم پهلوانی یکبار شکسته شود، همه چیزش را از دست خواهد داد، بختیار درینجا زاده شده بود،‌بزرگ شده بود، چه می‌دانست پیامد دزدین چنته‌ی یک مرد روزگاری بزرگ بوده، چه سخت می‌تواند باشد، شاه‌تیر سقفی که غرور مرد را به دوش می‌کشید،‌ زیر بار سالیان خم شده بود، بختیار چه می‌دانست دزدی از او،‌ به ریزش خانه ختم خواهد شد...  تنها خودش این را می‌دانست، کسی که از سرزمین‌های دور آمده بود. ازینرو بود که به بختیار امر کرده بود خود چنته را باز پس دهد، تا مرد آسوده شود... هنوز دزدی جسارت ربودن ثروت او را ندارد... برای بختیار اما پیروی ازین دستور، چون رفتن به پای چوبه‌ی دار بود. میزبان با چشم او را دنبال می‌کرد،‌ بختیار حس کرد نگاه برنده‌ی شاه،‌ بی‌شک اگر اشتباه کند، او را از پا در خواهد آورد. لرزان به سوی مرد رفت، اما مرد چون پیش قدرتمند نمی‌نمود، نفسی از سر آسودگی کشید. در برابر مرد نشست،‌ خم شد و سر به زمین سایید،‌ چنته را به پیش برد و در برابر او نهاد،‌ شاه گفته بود تا مرد امر نکرده، باید سر بر زمین بماند...

میزبان گفت: می‌دانید که دزدی درین شهر آزاد است، و آنچه خوار شمرده می‌شود،‌ دزدی است که دستگیر شود، و پست‌تر از آن، دزدی که آنچه ربوده را به ناچار باز پس دهد... و بهای چنین گناهی،‌ آزادی دزد است، خود، بهای گناه خود خواهد شد،‌ این رسم این سرزمین است، شما می‌توانید چنانچه بخواهید بختیار را برای همیشه در اختیار داشته باشید.

مرد لرزش پشت بختیار را حس کرد... گفت: سپاس،‌ چنته‌ام مرا کافی است،‌اگر خسارتی ندیده باشد، او آزاد است.

شاه آرام خان، لبخندی زد و گفت: سوگند خورده که هیچ از آن برنداشته، که حتی به درونش نگاهی نیز نینداخته است.

مرد گفت: چنین است؟ و رو به بختیار کرد و گفت: سر از زمین بردار... جوان بخت یار... و چنته‌اش را برداشت...

شاه گفت: خدای را شکر که اگر امروز آغازی سخت داشت، پایانی نیکو دارد...مرد چنته را گشوده بود و آهسته، در جستجوی چیزی یگانه، همه‌ی آنچه درآن بود را می‌کاوید، دستش به آن خورد، شادی و آرامش از سیمایش هویدا بود، بختیار فکر کرد زیباست،‌ چون تمام مردان بزرگی که داستانشان را شنیده بود. مرد نشان را بیرون آورد،‌ و نگاهی از سر آسودگی به آن انداخت...


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/٢/٢٤


داستان قهرمانی که ...

سلام

اینم از بخش دوم:

 

نفسش تنگ شده بود، هرگز پیش ازین او را از خود نرانده بودند، در تمام این سال‌ها نخستین بار بود که مهترش به او گفته بود در اتاقش بماند... نمی‌دانست در بیرونی خانه، چه می‌گذرد...

صدای فریاد دختر، ‌او را به ایوان کشاند،‌دوان دوان به ایوان بیرونی رفت که با چیزی شگفت‌تر روبرو شد،‌ بختیار،‌ زبردست‌ترین دزد شهر، ‌امان‌خواهان به پای شاه آرام خان افتاده بود و چنته‌ای قدیمی را در حین صحبت کردن به مهترشان نشان می‌داد،‌.چشم گرداند مگر کس دیگری را ببیند شاید دریابد چه رخ داده که صورت دخترک را دید. هرگز چنین رنگ‌پریده نبود... زمزمه کنان گفت: چه شده؟؟ و دست دخترک را گرفت... همیشه تنها چیزی که چشمان دختر را از دو دو زدن می‌انداخت، دستان او بود... دختر اما اینبار چون صاعقه زدگان دستش را بیرون کشید. اشک در چشمانش جمع شد و رنگ پریده‌اش پریده‌تر،‌ مراقب خودتان باشید... مراقب باشید، بلا فرود آمده است... بلا همه جا را فراخواهد گرفت، ‌رهایشی نیست. به سمت دخترک رفت،‌ دستانش را که چون دو ماهی ترسان،‌ میان دستان او پیچ می‌خوردند،‌محکم گرفت و در چشمانش خیره شد. دخترک نگاهش را برگرداند... با اصرار همچنان به چشمانش خیره ماند، با لحنی آرام‌بخش، با آرام‌بخش‌ترین لحنی که می‌شناخت گفت: به من نگاه کن مه‌سیما... به من نگاه کن... دختر،‌ خسته از تقلا تسلیم صدای او شد. گفت: همیشه راه نجات هست، ‌همیشه یک راه دیگر هست، فهمیدی؟ دخترک لرزان گفت: همیشه؟ و او با اطمینان گفت: همیشه... اشک از چشمان دخترک جاری شد. بحران گذشته بود... لبخندی زد و شرمزده، ‌دستانش را بیرون کشید و گریخت. دمی چند افسون دخترک او را به خود مشغول کرد....‌ کم کم صدای بختیار به گوشش رسید، پاک همه چیز را فراموش کرده بود... به سمت آن دو برگشت. مهترش، دیگر بر روی زمین نشسته بود، ‌دستانش را بر سر بختیاری که بر زمین افتاده بود می‌کشید و آرام می‌گفت: آرام باش بختیار،‌ اگر کسی تو را اینگونه ببیند چه؟ آرام باش، شرم کن مرد،‌ گریه را بس کن،‌ چه رخ داده که اینگونه هراسانی؟ از پله‌ها پایین آمد و به آن دو نزدیک شد،‌ بختیار گفت: مرا .... به بازی گرفته بود و تمام تنش شروع به لرزیدن کرد... تمام روز از او گریختم... تمام روز،‌ و هر بار برگشتم باز پشت سرم بود... نه مرا می‌گرفت،‌ نه رهایم می‌کرد، نمی‌دانم درین چنته‌ی کهنه چه دارد و با انزجار چنته را رها کرد. مهترش گفت: این که گریستن ندارد، مگر تو گرگ سرد و گرم چشیده نبودی؟ چرا چون کبوتران به خود می‌لرزی؟ بختیار گفت: مرگ،‌ مرگ در دستان او بود،‌ هر چه بیشتر از او دور می‌شدم، خود را بیشتر در دستان مرگ اسیر می‌دیدم.... و از یادآوری‌اش چنان لرزید که بردیا فکر کرد هم‌اکنون است که جان به جان آفرین تسلیم کند. به کنار بختیار رفت،‌ نشست و دستانش را گرفت،‌ گرما و اطمینان،‌ آرام آرام،‌ سراسر وجود دزد هراسان را فراگرفت،‌ن فس‌هایش که عمیق‌تر شد،‌ زیر بازوانش را گرفت و او را بر زمین نشاند، شاه آرام خان گفت: از من چه می‌خواهی؟ می‌خواهی چه کنم؟ بختیار گفت: چنته‌اش را به او بدهید،‌ بخواهید از گناهم در گذرد،‌ خواهش می‌کنم،‌ خواهش می‌کنم و شروع به گریه کرد... دیدن بختیار در آن حال مانند آن بود که بگویند شیری به دام بچه‌ آهویی گرفتار شده، بختیار، دزد دزدان بود و دلیرترین مرد شهر، ‌حتی می‌گفتند از شاه آرام خان نیز دلاورتر است... و اکنون... شاه آرام خان گفت: بهای این کار را می‌دانی؟ اگر چنین کنم دیگر هرگز نخواهی توانست سری میان سرها بلند کنی،‌ همه خواهند گفت بختیار آنقدر مرد نبود که تاوان گناهش را بدهد... نامت تا ابد ننگین خواهد ماند... بختیار گفت می‌دانم اما چاره‌ای ندارم... خان دستتان را می‌بوسم. خان گفت اگر از گناهت نگذشت چه؟ بختیار گفت: می‌گذرد، اگر شما بخواهید می‌گذرد، امانم دهید شاه. این نخستین بار بود که بختیار او را شاه خطاب می‌کرد،‌ گویا تازه به فاصله‌ای که میانشان بود پی‌برده بود.

شاه پس از درنگی کوتاه گفت: بسیار خوب، بردیا، او را ببر و چیزی بده بخورد شاید آرامشش بازگردد.

بردیا چنته را برداشت، سپس به نزد بختیار رفت تا او را از زمین بلند کند. دیدن بردیا و سکونی که در انجام کارها داشت، چیزی بود که شاه هرگز از دست نمی‌داد، نه اگر به اختیار او بود. به میانه‌ی حیاط رسیده بودند که دستانی پرتوان به جنگِ در ِ قدیمی خانه رفتند، صدای در، در تمام خانه پیچید، مردی خشمگین فریاد می‌زد، باز کنید...در را باز کنید...

هر سه،‌ هشیارانه گوش به صدای مرد سپرده بودند، بختیار، بر خود لرزید، اما اینبار او تنها کسی نبود که دستی سرد بر ستون فقراتش انگشت گذاشته بود، شاه آرام خان چشمان بردیا را دید که با نگرانی به در خیره شده است... او که از آغاز، با دیدن چنته پی به همه چیز برده بود، گفت: بختیار را به اندرونی ببر... زود.

دست‌های مرد با خشم بیشتری به در ضربه می‌زدند، بردیا گفت: زود بازخواهم گشت...

شاه به دخترک اشاره کرد که در را باز کند، بی که به بردیا نگاه کند گفت: نه، پس از آن... به اتاقت برو... سرش را پایین انداخت، گویا خود از گفتن آن چه می‌گفت، شرم داشت، ادامه داد: و تا تو را نخواستم بیرون نیا.

بردیا ایستاد،‌ به مهترش نگاه کرد، ایمان داشت که اشتباه شنیده، شاه آرام خان تشر زنان گفت: نشنیدی؟ بردیا که چاره‌ای جز فرمانبری نداشت،‌ چشم گویان دور شد.

اکنون پاسی از شب گذشته بود، نمی‌دانسته چه بر سر بختیار و چنته‌ی دزدیده شده،‌ آمده...چرا روزگار مرد را بر سر راه او قرار می‌داد و باز او را دور می‌کرد؟ نمی‌دانست... به ماه خیره شد، ماه راه زیادی تا کامل شدن داشت،‌ سکوت همه جا را فراگرفته بود، می‌توانست آرامش را لمس کند... نفسی عمیق کشید، بی‌خبری دردناک بود... چاره‌ای نداشت رفت تا به بستر رود مگر با خواب همه چیز را فراموش کند که صدای پایی که دوان دوان به آن سو می‌آمد او را به خود آورد... دخترک پرده را کنار زد، همیشه در اتاقش باز بود و تنها پرده‌ای حاجب او بود، همه این را می‌دانستند... دخترک گفت: جناب بردیا... کمک... بختیار...مرد... شاه آرام خان،... همه چیز وارونه شد... کمک.

هر دو دوان دوان به سوی ایوان رفتند...

 


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/٢/۱۱


داستان- بخش 1

سلام

خوب حق به شدت با فسقل بود، بیچاره بچه‌های میرانشهر... در هر حال، من همون بخش اول رو یه بازنویسی کردم فکر کنم خیلی بهتر شد... (از اونجایی که ویرایش کردن طوری که پری گفت کار سختی بود، بعدا این کار رو می‌کنم:)

و اینک داستان:

نه من نمی‌توانم اینجا بمیرم، نه نمی‌توانم.... اگر من بمیرمممم.... نه امکان ندارد. قهرمانی که در ابتدای راه پیروزی بود، این را با خود زمزمه می‌کرد و تلاش می‌کرد که از باتلاقی که اسیر دستانش شده بود رها شود. همشه یک راه هست، همیشه... این را باخود تکرار می‌کرد، نه او تسلیم نمی‌شد، نه حالا که این راه را آغاز کرده بود... درست همانگونه که مرد پیر به او آموخته بود.

 ×××

در انتهای قهوه‌خانه، جایی پشت تخت‌های شلوغ، نشسته بود و به جوان نگاه می‌کرد، نگاه می‌کرد که چگونه از او دور می‌شود تا تنها بخت خود را بیازماید، هر قدمی که جوان دورتر می‌شد، درد بیشتری وجودش را فرا می‌گرفت،‌هرگز هیچ‌گاه چنین نگران از دست دادن کسی یا چیزی نبود، حتی پس از آن واقعه، رخدادی که همه‌چیزش را در آن از دست داد. پگاه که از خواب بیدار شده بود، همه چیز چون همیشه بود، جوان، بردیا، او را از خواب بیدار کرده بود، برای قدم زدن در شهر آماده شده بودند، با جامه‌ی مبدل، کاری که هر از چندی انجام می‌دادند، با خود گفت: اگر می‌دانستم که چنین خواهد شد... و بعد فکر کرد چگونه ممکن بود چنین چیزی را پیش بینی کند؟ دیدن مردی غریب،‌ با جامه‌ای مندرس، که از پشت خاک سالیان، تارهای طلای آن به سختی به چشم می‌خورد، مردی وامانده، چون بیشتر مردمان این شهر، چگونه ممکن بود بداند دیدن مردی ازین دست، بردیا را چون زلزله‌ای بلرزاند؟ مرد البته چون دیگران نبود، این را چشمان روزگار دیده‌ی او پیش از بردیا دیده بودند، اما همیشه متفاوت بودن تو را برتر از دیگران نمی‌کند، او خود این را به خوبی می‌دانست... دیگر بردیا با مرد چند گام بیشتر فاصله نداشت، نمی‌دانست چگونه با او سخن خواهد گفت،‌چگونه او را مجاب خواهد کرد و چگونه خواهد توانست با او برود، گام به گام، و به سادگی فراموش کند روزگاری را که درینجا سپری کرده بود. تنها می‌توانست امیدوار باشد، به کم‌خردی و بلاهتش،‌ می‌توانست دعا کند که مرد چون زندگیش، تیزبینی‌اش را نیز از دست داده باشد و در نیابد که چه باد، چه ثروتی را برایش به ارمغان آورده است... قلبش سخت می‌تپید و منتظر بود...

 

 

آقا، نوکر نمی خواهید؟

نوکر؟

بله آقا به نظر بسیار تنها می‌آمدید، این بود که فکر کردم، شاید به همراهی احتیاج داشته باشید...

مرد لبخند تلخی زد... پس به نظر شما من تنها بودم؟ سال‌ها بود که کسی به نگاه هم نکرده بود، چه رسد به اینکه به فکر درمان تنهاییش باشد، این جوان که بود؟

جسارت نباشد،‌ به گمانم، هم تنها هستید هم خسته و شاید... و سرخ شد. مرد با کنجکاوی به مزاحم نگاه کرد و گفت و شاید....؟

افسرده،‌آقا بیشتر به درختی می‌مانید که بهار را فراموش کرده...

مرد این بار خندید، از ته دل، به گونه‌ای که مدت‌ها نخندیده بود... این مثل را دیگر از کجا آورده‌اید؟

مزاحم با شادی گفت: از خودم... زیبا بود نه؟

مرد خندید و سری تکان داد، بله زیبا بود.

حالا که خوشتان آمده، نوکر نمی‌خواهید؟

نه نمی‌خواهم... فکر نمی‌کرد این نه گفتن جوان مزاحم را چنین دلگیر کند.

پس... پس نمی‌خواهید از این درد رها شوید؟

ابروانش در هم گره خورد: چه دردی؟ چرا بیهوده سخن می‌گویی؟ درها باز بسته شده بودند، جوان نمی‌دانست توانایی فتح دژ تاریک این کوتوال پیر را خواهد داشت یا خیر، راهی نبود، باید دل به دریا می‌زد.پس دستش را بر روی سینه‌‌ی مرد گذاشت و نجوا کنان گفت دردی که اینجاست و بر سینه‌تان سنگینی می‌کند

مرد ناخودآگاه خودش را کنار کشید، با چهره‌ای که بیشتر از پیش، عبوس شده بود گفت: نوکر نمی‌خواهم... و بسیار آهسته چیزی شبیه بی‌شرم را زمزمه کرد ... از جا بلند شده بود، جوان مزاحم سرش را پایین انداخت و برای مرد راه باز کرد تا برود. عرق شرم صورتش را پوشانده بود، احساس شکست می‌کرد، سخت احساس ناتوانی می‌کرد. فتح این دژ خود نیاز به هفت خوان داشت و او این را نفهمیده بود، به همین سادگی تنها فرصت خود را از دست داده بود. مرد به سمت در رفت تا از قهوه‌خانه بیرون برود. تاریکی درون قهوه‌خانه و روشنایی آفتاب ظهر،‌ بینایی‌اش را برای زمان کوتاهی از او گرفتند و همین زمان کوتاه برای دزدان کارکشته‌ی سرپیچ،‌کافی بود تا گرانبهاترین سرمایه‌ی مرد را از او بگیرند... زمانی به خودش آمد که دزد جوان به انتهای کوچه رسیده بود، و پس از چند لحظه،‌ از دید پنهان شد. تا به آن روز هیچ دزدی به او نزدیک نشده بود، همیشه هیبتش زنگ خطری بود برای آنها... اما امروز... با خود فکر کرد چه سرزمین غریبی است این سرزمین. درنگ جایز نبود،‌ نفسی عمیق کشید و شروع به دویدن کرد... دزد نگون‌بخت نمی‌دانست دست به چنته‌ی که زده‌است.

 

دور شدن مرد را می‌نگریست، آنی سنگینی نگاه مرد را حس کرد، اما چنان این دریافت گذرا و سریع بود که نمی‌توانست به آن اعتماد کند. بخت با او یار بود، مرد دست رد به سینه‌ی خدمتگزار او زده بود،‌ خود را مدیون نادانی مرد می‌دانست... سرش را پایین انداخت، نمی‌خواست بردیا شور شادی را در چشمانش ببیند... صدای گام‌های او را می‌شنید که نزدیک می‌شدند، آرام راه می‌رفت گویی مایل نبود سکون هیچ چیز،‌حتی زمین را از بین ببرد،‌ پاهایش را دید که در پای تخت ایستادند و صدای گرفته‌اش را شنید که می‌گفت: خداوندگارم.... سرش را بلند کرد، نگاهی به جوان انداخت،‌ دیدن چهره‌ی بردیا،‌ همه چیز را از خاطرش برد، چنان رنگ‌پریده و درد کشیده بود که گویی تازه داغدار عزیزی ناکام شده. گفت: چقدر باید از من متنفر باشی. جوان درحالیکه عرق پیشانیش را پاک می‌کرد گفت: نه.... نه، و نتوانست سخن دیگری بر زبان بیاورد. گفت: بودن در کنار من و خدمت به من تا چه حد برایت ناگوار بوده‌است... جوان نگاهی به مهترش انداخت، بزرگی و مهربانی از سیمایش هویدا بود. هرگز فکر نمی‌کرد روزی آروزی ترک کردن او را داشته باشد و اینکه این آرزو محقق نشود... مغرور گشته بود، بزرگی خداوندگارش را فراموش کرده بود و اندیشیده بود که خود برتر از دیگران است،‌چه بی‌خرد شده بود. با این همه، دیدن مرد تنها، وجودش را تکان داده بود، قدرت مرد، تنهاییش و زجری که می‌کشید، چیزی بود که هرگز ندیده بود و به این سادگی او را از دست داده بود. با خود گفت: فرصت یاری از دست رفته... فرصا همه چیز از دست رفته بود، پیمان بر این استوار شده بود و هر دو می‌دانستند که هرگز از پیمان نخواهند گذشت. مهتر‌ ِ جوان گفت: به خانه می‌رویم... بردیا به دنبال او به راه افتاد. اویی که به خود قول داده بود چنین خدمتگزار وفاداری را هرگز از دست ندهد.

 

 

خورشید خونین جامه بود، دزد جوان از نفس افتاده، درون هشتی یک خانه نشست تا نفسی تازه کند، مرد همچنان به دنبال او بود. نمی‌توانست بفهمد که مرد، مردی غریب درین شهر هزار تو،‌ چگونه توانسته رد او را که شاه‌دزد این برزن بود بگیرد. صدای پایی به گوشش رسید، با خود گفت نفرین به تو مرد... مگر در چنته‌ات چه داری که رهایش نمی‌کنی؟ به زحمت از جا برخاست و شروع به دویدن کرد. مرد بی‌آنکه اثری از خستگی در صورتش نمایان باشد، از پی دزد می‌آمد.

 

 کوشکی که در آن زندگی می‌کردند،‌تنها عمارت استوار و زیبای‌ شهر بود،‌ ساختمانی بلند و سر به فلک کشیده، میزبان مردمان رنگ رنگ شهر. خانه را اما آنروز سکوتی مرگبار فراگرفته بود نه خانه‌خدا نه کارگزارش، هیچ کدام سر سخن گفتن نداشتند، هر کدام دلتنگ به خلوت‌خانه‌ی خود رفته بودند... دخترک‌ مات در ایوان ایستاده بود و به خورشید خون گرفته نگاه می‌کرد،‌دلش شور می‌زد، بی‌آنکه بداند چرا... دیگران ترسیده، بی که به او نگاه کنند، از کنارش می‌گذاشتند، و نجوا کنان می‌گفتند از ما بهتران به سراغش آمدند،‌خدا سرنوشت ما را به خیر کند... دختر همچنان که به خورشید نگاه می‌کرد، ابرها را دید که از زمین برخاسته‌اند، صدای ضجه‌ی زنان و فریاد مردان، به جای باران از ابرها می‌بارید،‌ آذرخش چون تیغی به میان تاریکی تاخت و خوشحالی وجود دختر را فراگرفت سپس ابر ملتهب شد و صدای شیون شخصی جگر سوخته... تمام جهان را لرزاند... دختر خود را در حالی یافت که فریاد می‌کشد... صدای ضربه‌های درمانده‌ی کسی بر در،‌ او را به خود آورد،‌ رفت تا در را باز کند،‌ دزد،‌ سراسیمه خود را به درون خانه انداخت،‌در را بست و نالان گفت: امان،‌ شاه آرام خان،‌امان... نفسش گرفته بود و آشکارا می‌لرزید.


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/٢/٤


داستان قهرمانی که ...

سلام

من پس از مدت‌ها بالاخره تصمیم گرفتم شروع کنم به داستان نویسی،‌ عموما چیزی که من رو از این کار باز می‌دارد،‌ تفاوت فکر و نوشتار است. ذهن من بیشتر تصویری است،‌ صحنه‌ها و افراد را می‌بینم... و از توصیف کردن هم تقریبا بیزارم ... بنابراین انتظار کار خیلی خوبی را نداشته باشید... برای اینکه مجبور باشم به طور مستمر بنویسم، تصمیم گرفتم داستانم را روی وبلاگم بگذارم و هر هفته اگر خدا بخواهد به روزش کنم... این داستان یکی از داستان‌هایی است که مردمان میرانشهر، ‌زمان خواب برای بچه‌هاشان می‌گویند، و اولین داستان از سری "داستان‌های قهرمانانی‌ که ..." است . شاید لازم باشد بگویم میرانشهر، سرزمینی است که تمام داستان‌های من در آن اتفاق می‌افتند و می‌توان گفت خواهر توامان ایرانشهر است.

 

داستان قهرمانی که...

بخش اول:

 

نه من نمی‌توانم اینجا بمیرم، نه نمی‌توانم.... اگر من بمیرمممم.... نه امکان ندارد. قهرمانی که در ابتدای راه پیروزی بود، این را با خود زمزمه می‌کرد و تلاش می‌کرد که از باتلاقی که اسیر دستانش شده بود رها شود. همشه یک راه هست، همیشه... این را باخود تکرار می‌کرد، نه او تسلیم نمی‌شد، نه حالا که این راه را آغاز کرده بود... درست همانگونه که مرد پیر به او آموخته بود.

 

×××

 

-:آقا، نوکر نمی خواهید؟

-:نوکر؟

-:بله آقا به نظر بسیار تنها می‌آمدید، این بود که فکر کردم، شاید به همراهی احتیاج داشته باشید...

مرد لبخند تلخی زد... پس به نظر شما من تنها بودم؟

-:جسارت نباشد،‌هم تنها هستید هم خسته و شاید... و سرخ شد. مرد با کنجکاوی به مزاحم نگاه کرد و گفت: و شاید....؟

-:افسرده،‌آقا بیشتر به درختی می‌مانید که بهار را فراموش کرده...

مرد این بار خندید، از ته دل، به گونه‌ای که مدت‌ها نخندیده بود... این مثل را دیگر از کجا آورده‌اید؟

مزاحم با شادی گفت: از خودم... زیبا بود نه؟

مرد خندید و سری تکان داد، بله زیبا بود.

-:اکنون که خوشتان آمده، نوکر نمی‌خواهید؟

-:نه نمی‌خواهم... فکر نمی‌کرد این نه گفتن جوان مزاحم را چنین دلگیر کند.

-:پس... پس نمی‌خواهید از این درد رها شوید؟

ابروانش در هم گره خورد: چه دردی؟ چرا بیهوده سخن می‌گویی؟

مزاحم، دستش را بر روی سینه‌‌ی او گذاشت و نجوا کنان گفت: دردی که اینجاست و بر سینه‌تان سنگینی می‌کند.

مرد ناخودآگاه خودش را کنار کشید، با چهره‌ای که دوباره عبوس شده بود گفت: نوکر نمی‌خواهم... و بسیار آهسته چیزی شبیه بی‌شرم را زمزمه کرد ... از جا بلند شده بود، جوان مزاحم سرش را پایین انداخت و برای مرد راه باز کرد تا برود. عرق شرم صورتش را پوشانده بود، احساس حماقت می‌کرد، سخت احساس حماقت می‌کرد. به همین راحتی تنها فرصت خود را از دست داده بود. مرد به سمت در رفت تا از قهوه‌خانه بیرون برود. تاریکی درون قهوه‌خانه و روشنایی آفتاب ظهر،‌ بینایی‌اش را برای زمان کوتاهی از او گرفتند و همین زمان کوتاه برای دزدان کارکشته‌ی سرپیچ،‌ کافی بود تا گرانبهاترین سرمایه‌ی مرد را از او بگیرند... زمانی به خودش آمد که دزد جوان به انتهای کوچه رسیده بود، و پس از چند لحظه،‌ از دید پنهان شد. تا به آن روز هیچ دزدی به او نزدیک نشده بود، همیشه هیبتش زنگ خطری بود برای آنها... اما امروز... با خود فکر کرد چه سرزمین غریبی است این سرزمین. درنگ جایز نبود،‌ نفسی عمیق کشید و شروع به دویدن کرد... دزد نگون‌بخت نمی‌دانست دست به چنته‌ی که زده‌است.

 

نگاهی به جوان انداخت،‌هنوز رنگش پریده بود... گفت: چقدر باید از من متنفر باشی. جوان درحالیکه عرق پیشانیش را پاک می‌کرد گفت: نه.... نه، کسی که شایسته‌ی نفرت است، خودم هستم... گفت: بودن در کنار و من و خدمت به من تا چه حد برایت ناگوار بوده‌است... که از دست دادن این فرصت چنین پریشانت کرده. جوان نگاهی به مهترش انداخت، بزرگی و مهربانی از سیمایش هویدا بود. هرگز فکر نمی‌کرد روزی آروزی ترک کردن او را داشته باشد و اینکه این آرزو محقق نشود،‌به تاریک‌ترین خواب‌هایش هم نیامده بود. دیدن مرد تنها، وجودش را تکان داده بود، قدرت مرد، تنهاییش و زجری که می‌کشید، چیزی بود که هرگز ندیده بود و به این سادگی او را از دست داده بود. با خود گفت: فرصت یاری مرد از دست رفته،‌ دیگر نمی‌توانم برای تنهاییش مرهمی باشم. مهتر‌ ِ جوان گفت: به خانه می‌رویم... بردیا به دنبال او به راه افتاد. اویی که به خود قول داده بود چنین خدمتگزار وفاداری را هرگز از دست ندهد.

 

خورشید خونین جامه بود، دزد جوان از نفس افتاده، درون هشتی یک خانه نشست تا نفسی تازه کند، مرد همچنان به دنبال او بود. نمی‌توانست بفهمد که مرد، مردی غریب درین شهر هزار تو،‌ چگونه توانسته رد او را که شاه‌دزد این برزن بود بگیرد. صدای پایی به گوشش رسید، با خود گفت نفرین به تو مرد... مگر در چنته‌ات چه داری که رهایش نمی‌کنی؟ به زحمت از جا برخاست و شروع به دویدن کرد. مرد بی‌آنکه اثری از خستگی در صورتش نمایان باشد، از پی دزد می‌آمد.

 

 کوشکی که در آن زندگی می‌کردند،‌تنها عمارت استوار و زیبای‌ شهر بود،‌ ساختمانی بلند و سر به فلک کشیده، میزبان مردمان رنگ رنگ شهر. خانه را اما آنروز سکوتی مرگبار فراگرفته بود نه خانه‌خدا نه کارگزارش، هیچ کدام سر سخن گفتن نداشتند، هر کدام دلتنگ به خلوت‌خانه‌ی خود رفته بودند... دخترک‌ مات در ایوان ایستاده بود و به خورشید خون گرفته نگاه می‌کرد،‌دلش شور می‌زد، بی‌آنکه بداند چرا... دیگران ترسیده، بی که به او نگاه کنند، از کنارش می‌گذاشتند، و نجوا کنان می‌گفتند از ما بهتران به سراغش آمدند،‌خدا سرنوشت ما را به خیر کند... دختر همچنان که به خورشید نگاه می‌کرد، ابرها را دید که از زمین برخاسته‌اند، صدای ضجه‌ی زنان و فریاد مردان، به جای باران از ابرها می‌بارید،‌ آذرخش چون تیغی به میان تاریکی تاخت و خوشحالی وجود دختر را فراگرفت سپس ابر ملتهب شد و صدای شیون شخصی جگر سوخته... تمام جهان را لرزاند... دختر خود را در حالی یافت که فریاد می‌کشد... صدای ضربه‌های درمانده‌ی کسی بر در،‌ او را به خود آورد،‌ رفت تا در را باز کند،‌ دزد،‌ سراسیمه خود را به درون خانه انداخت،‌در را بست و نالان گفت: امان،‌ شاه آرام خان،‌امان... نفسش گرفته بود و آشکارا می‌لرزید.

 

نمی‌دونم چطور بود، امیدوارم خیلی بد نباشه، از هرگونه نقدی به شدت استقبال می‌شود.

 


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/۱/٢٥


درد...

سلام

اینم یه شعر جدید که مائده خیلی دوستش داشت:

دردی که بر استخوانم دست می‌کشد

دست که بر دردم انگشت،

انگشتی که مرا به سکوت،

سکوت که درد بر استخوانم

استخوان که له می‌شود زیر این چرخه‌ی شوم

 و

 چشم

چنان خیره که گویی

دستی بر آتش نداری...


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠


بهت

سلام

این یه شعر جدیده...

مثبت؟

    منفی؟

هیچ کدام...

ذهن لیوان نیمه نوشیده شده

لبریز این سوال:

 

کدام آب؟

کدام آب گواراتر

                    تو را؟...


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱۱/٢٧


نوستالوژی


مزرع سرخ فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کْشته‌ی خویش آمد و هنگام درو!!!

 

 

توضیح هم نداره، حتی شاید شعر هم نباشه... نمی‌دونم.

 


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٩/٢٢


کتفی و خنجری

سلام 

آسمان ماه گزیده را

مرهم مهری باید

                    بلادرنگ

که  نمی پاید تا صبح

این سهراب‌ـ

          سیاه بخت‌ـ

                      کبود رنگ...

 

اعتراف می‌کنم اینکه ماه بخواهد آسمان را با دندان‌هایش بدرد، از نوع حمله‌ی Ichigo در Bleach به ذهنم رسید. Moon's Fang slicing heaven و بعد این شعر زاده شد. (برای کسانی که می‌گن انیمه دیدن وقت تلف کردنه!)


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۸/۱۸


تنهایی

تنهاییم را با تو قسمت می‌کنم سهم کمی نیست

گسترده‌تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

این شعر بهمنی، خیلی الآن وصف حال من شده با این تفاوت که مخاطب شعر هم خودم هستم، خود خود خود من.

بعضی وقتها اینکه می‌دونی خدا هست، و همیشه هم هست کافی نیست، دلت چیزی بیشتر ازین می‌خواد، وقتی داری توی دیواری که خودت ساختی می‌پوسی، احساس می کنی کاش یک نفر می‌تونست ازین دیوار نامرئی رد بشه. (برای آشنایی بیشتر با دیوار، به آلبوم  the wall از پینک فلوید مراجعه کنید)

داشتم انیمه‌ی Bleach رو می‌دیدم، یهو یادم افتاد چقدر دلم می‌خواد با یه نفر برم پارک، والیبال بازی کنم، دعوا کنم، ‌بخندم و وقتی ناراحتم باهاش حرف بزنم. من خیلی وقت پیش یه بار کتفم وسط خنجر دوستام گیر کرد، برای همینه، ‌خیلی وقته، از همون موقع (این را برای کسایی که نتونستن حدس بزنن نوشتم!!)  دیگه خیلی صمیمی نشدم، نه اینکه اینقدر قدرت ریسکم کمه، نه نمی‌تونم،‌ حتی اونموقعش هم بلد نبودم... در هر حال دنیای من تهی شده، از همه چیز و این خیلی آزار دهنده است، اونقدر که به جای شعر دارم اینها را اینجا می‌نویسم... حقیقتش اینه که خیلی دلم تاریکه،‌ آدم اگر دشمن بیرونی داشته باشه، می‌تونه باهاش بجنگه یا حتی اگر خواست ازش فرار کنه و یا خودش را جلوی گلوله‌اش قرار بده، اما وقتی آدم احساس می‌کنه که خودش دشمن خودشه، اونوقت باید چی کار کنه... به قول حافظ خانگیست غمازم. توی Bleach وقتی Ichigo (شخصیت اصلی انیمه... راستی من که صد در صد توصیه‌اش می‌کنم)‌ از hollow ی درونی خودش می‌ترسه، وقتی نمی‌دونه با خودش چی‌ کار کنه،‌این دوستهاش هستند که کمکش می‌کنند، البته آخر سر خودش باید اون hollow را شکست بده، اما خوب کسایی هستن که بهش اطمینان دارن، و بهش می‌گن که ادامه بده،‌من اما خیلی وقته که احساس می‌کنم بازی رو به اون hollow باختم. و هرچی سعی می‌کنم، فرار ممکن نیست. در آخر فکر می‌کنم مثل شخصیت اصلی کتاب نامه‌ی سن میکله (یکی از بهترین کتاب‌های زندگیم)‌ تبدیل بشم به "کسی که می‌توانست کسی باشد، یعنی یک وامانده‌ی راه زندگی" همیشه دوست داشتم کسی باشم که سرنوشتش را براش رقم زدن، چرا که از انتخاب متنفرم، احساس می‌کنم هیچ انتخاب بهتری وجود نداره،‌سر یک چهارراه ایستاد‌ه‌ام و نمی‌دونم کدوم وری برم، و اونقدر مکث کردم که یه ماشین داره می‌آد که زیرم کنه، به قول پینک فلوید:

no one told us when to run

we missed the starting gun

و اینه که خرگوشه که به خودش خیلی می‌نازید،‌دچار خواب خرگوشی شد و همه چیزش را باخت.

و اصولا ناگهان بانگ برآمد که خواجه مرد. البته من دلم نمی‌خواد بمیرم چون از اون دنیا اندازه‌ی همین دنیا می‌ترسم و البته بیشتر... اما خوب با این روندی که من دارم، این راه که می‌روم به ترکستان است.

 

راستی برای خالی نبودن عریضه، یه شعر کوچک دیگه:

 

دست

   به

      دست

          انداختند

عروسک خوش خیال را

قهرمانان خیالی...


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٧/٢٧


مرگ

سلام

از اونجا که خس و خاشاک در خطر بادگرفتگی قرار دارند، چند تا از شعر هام رو پس از نابود شدن توفان -به حول الله و قوته- می ذارم، این چند تایی که امروز می ذارم، کبریت های بی خطر هستند.

خوشا مرگ

دست در دامان توفان

درخت بی برگ

 

***

اسم دومی احتمالا تسلیمه

 

خسته از پاییز

و جدال جارو و برگ و باد

رفتگر

در حسرت زمستان

می سوزد.


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٤/٢٠


جدایی

سلام

اینم بعد از ماه ها:

دست در دست هم، خوشبخت

پیش از آمدن توفان

   زمین

         و

          درخت


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۳/٥


بهار

به نام خدا

سلام، عید مبارک و ببخشید که شعرم کمی غم داره.

 

تکانی به خود داد

تکیده خانه ی بی کدخدای

بهار آمده بود!


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۱/۱


 

به نام خدا

چک چک

چکه می کند

هرز شده،

در نبود مردِ خانه...


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۱۱/۱٠


شعری برای او

به نام خدا

خوب این امتحانات آدم را از همه چیز می اندازه، می خواستم این شعر رو زودتر بذارم اما نشد، که دلیلش همون اِنتحاناته (امتحانات نه ها )

می دونید، وقتی یادم می افته که بابا بزرگ های مادری و پدری ام (البته پدر بزرگ مادرم نه خودم) مداح اهل بیت بودند، یکی حاج ناظم بوده و اون یکی حاج عباس افجه ای، دلم می خواد من هم می تونستم نوحه بگم، شاید خیلی ها این خواسته را درک نکنند اما خوب، ما آرزومون اینه دیگه...

این یه شعره یه جاش، آخرش وزنش عوض می شه که تقریبا دانسته بوده، ولی خوب اپر ایرادی داشت به یه سپید گو ببخشید، گرچه خوشحال می شم نظراتتون رو بدونم.

تنها برای تو سخنش ساز می کنم

لب های خشک و خسته ی خود باز می کنم

تنها برای تو که نبودی که بنگری

آن قصه را که پر شده از خنجری ، سری ...

آن قصه را که خلق شنیدند و دیده ام

من شوکران غصه ی او را چشیده ام

سقا به خواب ناز که رفتی، قدم خمید

الآن انکسر ظهری زمان شنید

سقا به خواب ناز که رفتی حسین مرد

اصغر ز تیر حرمله سیراب آب خورد

سقا به خواب ناز که رفتی اسیر شد

آن دختر سه ساله که صد سال پیر شد

ساقی به خواب ناز که رفتی دلم شکست

حبل المتین اهل حرم هم زهم گسست

ساقی به خواب ناز که رفتی حلال شد

خون حسین و غیرت مردانه لال شد

سقا چو گشت آن ید بیضاییت خموش

از طور بانگ ارجع بربک رسد به گوش

سقا ز دست، دست که دادی سقیفه شد

بار دگر برای حرم، هیمه چیده شد

سقا ز دست دست که دادی و شد دوتا

فرقت، رسید فزت و ربیت تا سما

***

ساقی ز خواب به پا خیز دیر می شود

درمان زخم قافله زنجیر می شود

ساقی ز خواب به پا خیز زینبم

مشکل گشا نام تو تنهاست بر لبم

 


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۱۱/٥


درد

سلام

این شعر نیست وقتی داشتم سر کلاس ، با توجه به حرف های جذاب استادم نقاشی می کشیدم، حاصل یه نقاشی شد از یک مترسک و این شعر نما:

مترسک

تنها بازمانده

از زلزله ی ده...


نوشته ی هانيه سادات سرکی در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤