نوستالوژی
مزرع سرخ فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کْشتهی خویش آمد و هنگام درو!!!
توضیح هم نداره، حتی شاید شعر هم نباشه... نمیدونم.
صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسندگان وبلاگ
هانيه سادات سرکی
آرشیو وبلاگ
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
اردیبهشت ۸٧
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
لینک دوستان
باران بی هنگام--- کیانا جونم
من ِ قهرمان
لبخند عامیانه شعر--- پدیده، گلم
مترسک آبپاش به دست
نامه هایی بر باد
در انتظار آفتاب
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند
عین، شین، قاف...(داش میتی)
دل نوشت : سوگل ِ گل گل:)
گروه تحقیقاتی میوز
آکادمی فانتزی عزیز
آن سوی گنجه --- یک فروند جن خانگی :)
سیاه قلب
طراح قالب : هانیه
RSS 2.0

مزرع سرخ فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کْشتهی خویش آمد و هنگام درو!!!
توضیح هم نداره، حتی شاید شعر هم نباشه... نمیدونم.
سلام
آسمان ماه گزیده را
مرهم مهری باید
بلادرنگ
که نمی پاید تا صبح
این سهرابـ
سیاه بختـ
کبود رنگ...
اعتراف میکنم اینکه ماه بخواهد آسمان را با دندانهایش بدرد، از نوع حملهی Ichigo در Bleach به ذهنم رسید. Moon's Fang slicing heaven و بعد این شعر زاده شد. (برای کسانی که میگن انیمه دیدن وقت تلف کردنه!)
تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست
گستردهتر از عالم تنهایی من عالمی نیست
این شعر بهمنی، خیلی الآن وصف حال من شده با این تفاوت که مخاطب شعر هم خودم هستم، خود خود خود من.
بعضی وقتها اینکه میدونی خدا هست، و همیشه هم هست کافی نیست، دلت چیزی بیشتر ازین میخواد، وقتی داری توی دیواری که خودت ساختی میپوسی، احساس می کنی کاش یک نفر میتونست ازین دیوار نامرئی رد بشه. (برای آشنایی بیشتر با دیوار، به آلبوم the wall از پینک فلوید مراجعه کنید)
داشتم انیمهی Bleach رو میدیدم، یهو یادم افتاد چقدر دلم میخواد با یه نفر برم پارک، والیبال بازی کنم، دعوا کنم، بخندم و وقتی ناراحتم باهاش حرف بزنم. من خیلی وقت پیش یه بار کتفم وسط خنجر دوستام گیر کرد، برای همینه، خیلی وقته، از همون موقع (این را برای کسایی که نتونستن حدس بزنن نوشتم!!) دیگه خیلی صمیمی نشدم، نه اینکه اینقدر قدرت ریسکم کمه، نه نمیتونم، حتی اونموقعش هم بلد نبودم... در هر حال دنیای من تهی شده، از همه چیز و این خیلی آزار دهنده است، اونقدر که به جای شعر دارم اینها را اینجا مینویسم... حقیقتش اینه که خیلی دلم تاریکه، آدم اگر دشمن بیرونی داشته باشه، میتونه باهاش بجنگه یا حتی اگر خواست ازش فرار کنه و یا خودش را جلوی گلولهاش قرار بده، اما وقتی آدم احساس میکنه که خودش دشمن خودشه، اونوقت باید چی کار کنه... به قول حافظ خانگیست غمازم. توی Bleach وقتی Ichigo (شخصیت اصلی انیمه... راستی من که صد در صد توصیهاش میکنم) از hollow ی درونی خودش میترسه، وقتی نمیدونه با خودش چی کار کنه،این دوستهاش هستند که کمکش میکنند، البته آخر سر خودش باید اون hollow را شکست بده، اما خوب کسایی هستن که بهش اطمینان دارن، و بهش میگن که ادامه بده،من اما خیلی وقته که احساس میکنم بازی رو به اون hollow باختم. و هرچی سعی میکنم، فرار ممکن نیست. در آخر فکر میکنم مثل شخصیت اصلی کتاب نامهی سن میکله (یکی از بهترین کتابهای زندگیم) تبدیل بشم به "کسی که میتوانست کسی باشد، یعنی یک واماندهی راه زندگی" همیشه دوست داشتم کسی باشم که سرنوشتش را براش رقم زدن، چرا که از انتخاب متنفرم، احساس میکنم هیچ انتخاب بهتری وجود نداره،سر یک چهارراه ایستادهام و نمیدونم کدوم وری برم، و اونقدر مکث کردم که یه ماشین داره میآد که زیرم کنه، به قول پینک فلوید:
no one told us when to run
we missed the starting gun
و اینه که خرگوشه که به خودش خیلی مینازید،دچار خواب خرگوشی شد و همه چیزش را باخت.
و اصولا ناگهان بانگ برآمد که خواجه مرد. البته من دلم نمیخواد بمیرم چون از اون دنیا اندازهی همین دنیا میترسم و البته بیشتر... اما خوب با این روندی که من دارم، این راه که میروم به ترکستان است.
راستی برای خالی نبودن عریضه، یه شعر کوچک دیگه:
دست
به
دست
انداختند
عروسک خوش خیال را
قهرمانان خیالی...
سلام
از اونجا که خس و خاشاک در خطر بادگرفتگی قرار دارند، چند تا از شعر هام رو پس از نابود شدن توفان -به حول الله و قوته- می ذارم، این چند تایی که امروز می ذارم، کبریت های بی خطر هستند.
خوشا مرگ
دست در دامان توفان
درخت بی برگ
***
اسم دومی احتمالا تسلیمه
خسته از پاییز
و جدال جارو و برگ و باد
رفتگر
در حسرت زمستان
می سوزد.
سلام
اینم بعد از ماه ها:
دست در دست هم، خوشبخت
پیش از آمدن توفان
زمین
و
درخت
به نام خدا
سلام، عید مبارک و ببخشید که شعرم کمی غم داره.
تکانی به خود داد
تکیده خانه ی بی کدخدای
بهار آمده بود!
به نام خدا
چک چک
چکه می کند
هرز شده،
در نبود مردِ خانه...
به نام خدا
خوب این امتحانات آدم را از همه چیز می اندازه، می خواستم این شعر رو زودتر بذارم اما نشد، که دلیلش همون اِنتحاناته (امتحانات نه ها )
می دونید، وقتی یادم می افته که بابا بزرگ های مادری و پدری ام (البته پدر بزرگ مادرم نه خودم) مداح اهل بیت بودند، یکی حاج ناظم بوده و اون یکی حاج عباس افجه ای، دلم می خواد من هم می تونستم نوحه بگم، شاید خیلی ها این خواسته را درک نکنند اما خوب، ما آرزومون اینه دیگه...
این یه شعره یه جاش، آخرش وزنش عوض می شه که تقریبا دانسته بوده، ولی خوب اپر ایرادی داشت به یه سپید گو ببخشید، گرچه خوشحال می شم نظراتتون رو بدونم.
تنها برای تو سخنش ساز می کنم
لب های خشک و خسته ی خود باز می کنم
تنها برای تو که نبودی که بنگری
آن قصه را که پر شده از خنجری ، سری ...
آن قصه را که خلق شنیدند و دیده ام
من شوکران غصه ی او را چشیده ام
سقا به خواب ناز که رفتی، قدم خمید
الآن انکسر ظهری زمان شنید
سقا به خواب ناز که رفتی حسین مرد
اصغر ز تیر حرمله سیراب آب خورد
سقا به خواب ناز که رفتی اسیر شد
آن دختر سه ساله که صد سال پیر شد
ساقی به خواب ناز که رفتی دلم شکست
حبل المتین اهل حرم هم زهم گسست
ساقی به خواب ناز که رفتی حلال شد
خون حسین و غیرت مردانه لال شد
سقا چو گشت آن ید بیضاییت خموش
از طور بانگ ارجع بربک رسد به گوش
سقا ز دست، دست که دادی سقیفه شد
بار دگر برای حرم، هیمه چیده شد
سقا ز دست دست که دادی و شد دوتا
فرقت، رسید فزت و ربیت تا سما
***
ساقی ز خواب به پا خیز دیر می شود
درمان زخم قافله زنجیر می شود
ساقی ز خواب به پا خیز زینبم
مشکل گشا نام تو تنهاست بر لبم
سلام
این شعر نیست وقتی داشتم سر کلاس ، با توجه به حرف های جذاب استادم نقاشی می کشیدم، حاصل یه نقاشی شد از یک مترسک و این شعر نما:
مترسک
تنها بازمانده
از زلزله ی ده...
سلام
حالم تقریبا، اصلا و ابدا خوب نیست، اینم یه شعر جدید :
نه هیچ چیز دیگر،
تنها،
بی مترسکی حتی
در کشتزار تنم مانده ام.
سلام،
این شعر نیست، یا حداقل کلی جا داره شعر شه، ایده اش را می نویسم بعدا درستش می کنم :)
با سراب چشمانت
ماهی کوچک آب های گرمسیری،
سیراب نمی شود،
گیرم که سلامت گرم بود،
نگاه سردت را چه کند؟
قهرمان شهر های شمالی
شکوهت،
چون گنجینه ی دریاها فراموش خواهد شد
و ماهی کوچک
به چشمه های جنوب کوچ خواهد کرد....
سلام،
اینم یه شعر جدید:
نگاهت که می کنم،
رویین تن می شوم،
رویین تنی وارونه،
اسفندیاری که چشمهاش ،
تنها
در چشمه ی تنت،
غسل کرده اند.
نگاهت که می کنم،
سودابه می شوم،
سودابه ای وارونه،
که آتش، برای سوزاندن سیاوشش، شعله می کشد.
نگاهت که می کنم،
وارونه می شوم،
نگاهم می کنی...
به نام خدا
فریبت ندهد آب جاری
خاک را در انگشتانت سخت تر بگیر
که آبها و بادها
کمر به نابودی تو بسته اند
درخت پیر...
راستش این یکی را جا انداخته بودم
گفتم بد نیست بذارم خودم که خیلی دوستش دارم
دریا دروغگوست ساحل
و لیاقت آغوش بازت را ندارد
کاش همیشه در کنارش نبودی
تا دلبسته ی ماه دور از دست نمی شد
سلام
بعد از ماهها احساس خوبیه که آدم وبلاگش رو بروز کنه مثل گردگیری اتاق می مونه بعد از یک ماه امتحان داشتن.با آسودگی وقتی برات مهم نیست نتیجه چیه و تنها خوشحالی که وقت داری به خودت برسی....
خوب به پاس شمالی که رفتم سه تا شعر برای دریا دارم که می گذارم روی سایت:
بیدار شو صحرا
از خواب دریا دیدن
شنهای انجا نیز سرگردانند
***
سکه های صدف
در پایم می ریزی
گویا هرگز نربوده ای از من
یگانه گنجینه ام را
دریا
***
شتابان به سوی من می آیی
در خود فرو می روی
می شکنی
باز می گردی و
باز
شتابان به سوی من می آیی
شیدا شده ای دریا
به نام خدا
خداوندا سه غم آمد به یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
غم یارم غم یارم غم یار
چقدر دردناکه بعد از یکسال ننوشتن آدم وبلاگش را با مرگ دوستش شروع کنه، این پست رو نوشتم تا به آمنه ی عزیزم غم از دست دادن خواهر عزیزشو تسلیت یگم.
دعا کنید خداوند به خانوده شان صبر جمیل بدهد.
سلام
اگر خدا بخواهد راهی مکه هستم، می روم که اگر شد نیایم و اگر نشد حسرت به دل بر گردم.
از همه ی شما دوستان عزیز هم خداحافظی می کنم، اگر لایق بودم از طرف شما هم آنجا نماز می خوانم.خلاصه حلال کنید که بارمان کمی سنگین تر بشود.
نمی رسم که تک تک سر بزینم و خداحافظی کنم پس به بزرگواری خود ببخشید.
کهبه یک سنگ نشانست که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
سلام
ديشب خيلي خيلي خيلي خيلي خوش گذشت.ديشب مي ديدم كه دخترك فراري اي كه نيمه ي گمشده ي مرا به بلندترين شاخه ي دورترين درخت گره زده بود، برگشته بود و در من راه مي رفت و مي خنديد و بي قراري مي كرد و حرف مي زد و به من نگاه مي كرد تا بداند كه خوب نگاهش مي كنم يا نه. من خوب نگاهش مي كردم و مي ديدم كه برق نگاهش ديگران را خيره كرده بود و به تحسين وا مي داشت.يشب پس از مدتها انتظار سخت، من، من شده بودم.آنها رفتند و اولين ديدارمان آخرينش شد و شايد دخترك خنداني را كه تمام شب از افسانه هاي كشورشان حرف مي زد و گوش مي د اد و فكر مي كرد را براي هميشه از ياد ببرند اما براي اولين بار اين فكر كه فراموش مي شويم آزارم نمي دهد چرا كه كتاب يادگاري خوبي است و خاطره هميشه خوش باقي خواهد ماند.
ديشب ميان كوههاي يخ دخترك براي خود دوباره بانويي شده بود.
راستي حوصله ام از شعر سر رفته، يك مدت شعر هام رو روي وبلاگم نمي ذارم(البته اگر شعر بگم) مي خوام براتون و براي خودم قصه بگم ... قصه هاي مادربزرگي را كه زير كرسي تو زمستون برام قصه مي گفت يا قصه هاي هزار و يكشب، برادران گريم يا شايد قصه هاي خودبافته ام را روي وبلاگم بگذارم...
موفق باشيد
سلام
اين يك بخش از آهنگ Hurt از Christina Aguilera است كه من عاشقشم.
Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were, but I walked away
If only I knew what I know today
Ooh, ooh
I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I wanna call you
But I know you won't be there
Ohh I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you
Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
And it's so hard to say goodbye
When it comes to this, oooh
Would you tell me I was wrong?
Would you help me understand?
Are you looking down upon me?
Are you proud of who I am?
There's nothing I wouldn't do
To have just one more chance
To look into your eyes
And see you looking back
Ohh I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself, ohh
If I had just one more day
I would tell you how much that I've missed you
Since you've been away
Ooh, it's dangerous
It's so out of line
To try and turn back time
I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you